نرم افزار اندرویدی : قصه های ماندگار تاریخ بیهقی

توضیحات

قصه های ماندگار تاریخ بیهقی (به دو زبان فارسی و انگلیسی) - دارای صوت وبه صورت نثر ساده:
تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشته ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان ، قسمتهایی درباره تاریخ صفاریان ، سامانیان و دوره پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد . در این مجموعه برخی از قسمتهای این اثر ارزشمند به نثر ساده و به دو زبان فارسی و انگلیسی و به همراه صوت فراهم آمده است.

از سایر محصولات اندرویدی قصه های ماندگار ادبی دیدن فرمایید.

مطالب بیشتر

متن دو داستان از این مجموعه:

امیر مسعود حاکم ری :
چون پیک دربار خبر درگذشتن سلطان محمود را به پسرش امیر رساند ، حاکم ری بی درنگ فرمان داد : تا مجلسی بیارایند ، و بزرگان و سرداران لشکر و سپاهیان را فرا خوانند به دستور امیر مجلس با شکوهی آراستند و اعیان و اشراف در آن مجلس گرد آمدند و دست به سینه در خدمت امیر مسعود حاکم ری حاظر شدند . سکوت سنگینی حکم فرما بود . چرا که همه می دانستند باید سرتا پا گوش باشند و به سخنان شیرین و دل نشین امیر گوش دهند . امیر با خوش رویی گفت : از شما پرسشی دارم ، شرم و حیا را کنار بگذارید و با صدق و رو راستی پاسخم را بدهید آیا تا امروز که ما در اینجا حکومت می کردیم از راه و روش حکومت مان راضی بوده اید ؟ عیان و اشراف ری یک صدا پاسخ دادند : زندگانی امیر ، دراز باد آن گاه یکی از ریش سپیدان مجلس به نمایندگی از دیگر حاظران گفت : ای امیر از زمانی که شما حکومت این دیار را به دست گرفته اید و ما را از ظلم و ستم دیلمان ، نجات داده اید ، خواب آسوده داریم و امنیت و آسایش . خوب می خوریم و خوش می خوابیم ، مالک جان و مال و خانه و باغ خود هستیم . امیر گفت : امروز شما را در این مجلس فرا خواندیم زیرا کار بسیار مهمی پیش آمده ، دیروز پیکی آمد و خبر درگذشتن پدرمان را به ما داد خداوند رحمتش کند ، حال ما باید هر چه زودتر خود را به خراسان برسانیم ، و آن ولایت را به دست بگیریم . چون از حکومت خراسان و هند و سند و نیمروز و خوارزم ، فارغ شدیم . سری هم به ری می زنیم و به جای خویش یکی از پسرانم را میفرستم . یا شاید سردار و سپهسالاری اکنون حاکمی را بر وی می گذاریم . تا رفتارتان را زیر نظر بگیرد اگر گوش به فرمان ما بودید و فرمان برداری کردید ، که هیچ ما نیز با شما به عدل و نیکی رفتار میکنیم . اما اگر خلاف آن به گوشمان برسد ، بی شک تلافی می کنیم . همان گونه که به مردم اصفهان کردیم . آن ها از فرمان های ما سرپیچی کردند . ما هم با آنان کاری کردیم تا عبرت خلق شوند . اکنون که حجت خویش را با شما تمام کردم ، سخنی از روی صداقت بگویید و عهدی درست و سخنی راست به زبان بیاورید . چون سخن امیر به پایان رسید ، سکوت و سنگینی حکم فرما شد . سکوتی بود از ترس و هراس همه ی چشم ها به بزرگ جمع خیره شد ، او پیره مردی بود عاقل و دنیا دیده ، پیرمرد لحظه ای سکوت کرد ، و سپس گفت : زندگانی امیر دراز باد . سکوت این جماعت از ترس و هراسی است که به دل دارند ، اگر امیر رخصت دهد ما بیرون برویم و امیر نیز یکی ار معتمدان خود را نزد ما بفرستد . طاهر دبیر هم بیاید و هر آن چه ما پاسخ دادیم را بر کاغذ بنویسد ، امیر درخواست پیرمرد را پذیرفت . آن گاه اعیان و بزرگان از مجلس امیر بیرون آمدند و در چادری دیگر گرد هم به گفت و گو و مشورت نشستند . چون صحبت هایشان به پایان رسید : سخن امیر را شنیدید . حال جوابتان چیست ؟ یکی از بزرگان ری گفت : زندگانی خواجه دراز باد همه ی ما حرف و خواسته ی مان یکی است .آن ها را به خطیبمان گفته ایم هر آن چه که او بگوید سخن ما است . طاهر از خطیب پرسید : شما چه می گویید ؟ خطیب گفت : ای خواجه حرف بزرگان و ریش سپیدان ری حرف تمام مردم این دیار است .همان طور که می دانید قریب به سی سال است از حکومت دیلمان گذشته است .و ما در آن سی سال طعم آسایش را نچشیده ایم از زمان مرگ فخر الدله به بعد که حکومت به دست همسر و پسر کوچکش افتاد ظلم و ستم بسیار بر مردم این دیار شد تا آن زمان که سلطان محمود به ری آمد و ما را از دست ظلم و ستم های آن مادر و پسر رها کرد .آن گاه سلطان محمود حاکم عادل و دادگری را بر ما گماشت که حافظ جان و مال هایمان شد . و تا می توانست برای آبادی این دیار کوشید .او همه ی ظالمان را به سزای اعمالشان رساند و بار دیگر طعم خوشبختی و آسایش را به مردم ری چشاند . حاکم خوب و مهربان بود و مردم و جوانان شهر ما نیز مهربانی ها و فداکاری های خود را دریغ نمی کردند آنان هر لحظه گوش به فرمان حاکم بودند .اینک مردم این دیار از امیر می خواهند که شهرشان را به آنان بسپرد و مطمئن باشد که وقتی بازگشت ری را آباد تر از هر زمانی خواهد دید و ما را فرمان بردارتر از امروز . طاهر خوب به سخنان خطیب گوش داد سپس به نزد امیر بازگشت و هر آنچه را که شنیده بود برای او باز گفت . امیر نیز شهر را به مردم واگذار کرد و راهی خراسان شد .

وزارت احمد بن حسن میمندی :
در دوران حکومت سلطان محمود فتنه ای در گرفت ، و خواجه احمد بن حسن میمندی در قلعه ی کالنجر اسیر و زندانی شد . روزگاری گذشت تا اینکه سرانجام با سر کار آمدن امیر مسعود این اسارت به پایان رسید . ماجرا از این قرار بود : روزی امیر مسعود نامه ای نوشت که آن را به دست خواجه بوسهل زوزنی داد و گفت : ای خواجه به همراه سپاهیان به قلعه ی کالنجر برو و خواجه احمد را آزاد کن . چون نامه مهر شده ی به دست حاکم هندوستان رسید ، بی درنگ خواجه احمد را آزاد کرد و به بوسهل سپرد . خواجه احمد و بوسهل راه بلخ پیش گرفتند به نزد امیر مسعود باز گشتند ، چون چشم امیر بر خواجه احمد افتاد او را گرامی داشت و از حالش پرسید . امیر خواجه را در سرای بزرگ و با شکوهی جا داد . پس از گذشت سه روز چون گرد و غبار و خستگی سفر از تن خواجه احمد بیرون رفت ، بیرون رفت و برخاست و به بارگاه امیر آمد . چند روز از آمدن خواجه به بلخ نگذشته بود که امیر مسعود ، عده ای از بزرگان دربار را نزد او فرستاد . و از او خواست تا وزارتش را بپذیرد . اما خواجه احمد به این پست و مقام تن در نداد . امیر مسعود که بر وزارت خواجه پافشاری بسیار داشت . برای دومین بار حاجب خود یعنی بوسهل زوزنی را نزد او فرستاد . چون بوسهل پیغام امیر را رساند ، خواجه رو به بوسهل کرد و گفت : ای خواجه همان گونه که می بینی عمری از من گذشته پیر و فرتوت شده ام و دیگر توانایی گذشته در تن و روانم نیست . از آن جایی که خود شما مرد کاردان و با تجربه ای هستید ، بهتر است این مقام را بر عهده بگیرید و ما هم دورا دور کمک میکنیم . بو سهل گفت : ای خواجه ، امیر این را نمی پذیرد . بدانید که در چشم امیر من به شایستگی شما نیستم . خواجه احمد پاسخ داد : سبحان الله ، این چه حرفی است که می زنید ، ببینم مگر زمانی که پای حکومت متزلزل شده بود و همه ی کارها از هم گسیخته بود ، تو همه ی آن ها را سر و سامان ندادی ؟ اگر امروز امیر تخت و بارگاهی دارد همه به مدد و همت توست . بوسهل گفت : ای خواجه به آن روزها ، روزگار دیگری بود ، امیر جز من دیگری را نمی شناخت ، اما امروز امیر ، خواجه کاردانی چون شما را می شناسد .بوسهل کجا ؟ و خواجه احمد کجا ؟ خواجه پاسخ داد : بگذارید بیشتر در این باره اندیشه کنم . چند روزی از ملاقات بوسهل با خواجه نگذشته بود ، که روزی خواجه به بارگاه امیر خواجه آمد و با او به گفت و گو نشست ، چون هنگام بازگشت فرا رسید و خواجه از جایش برخاست امیر گفت : ای خواجه چرا از پذیرفتن وزارت ما طفره می روی و آن را نمی پذیری ؟ میدانی که امور مملکت داری بسیار است ؟ و ما دست تنها ، چرا مهارت و کاردانی خود را از ما دریغ می کنی ؟ خواجه گفت : زندگانی امیر دراز باد بعد از خداود بزرگ ما ، گوش به فرمان امیرم و فرمان بردار ، اما نذر کرده ام و سوگند خورده ام که دیگر به کاری مشغول نشوم ، مگر ستایش و عبادت پروردگار . امیر خندید و گفت : ای خواجه ما کفاره سوگندی که خورده ای می پردازیم ، اما ما را تنها مگذار . خواجه لحظه ای اندیشید و گفت : باشد حال که امیر انقدر پافشاری و اصرار دارند می پذیریم . اما چند شرط دارم ، امیر گفت : باشد شرط هایت چیست ؟ خواجه گفت : امیر معتمدی را نزد من بفرستد ، من شرط هایم را به او می گویم آن گاه طبق فرمایشات و دستورات شما کارم را آغاز می کنم . امیر گفت : آن معتمد کیست ؟ خواجه گفت : هر چند بوسهل زوزنی مردی کاردان و آشنا به حکومت است ، اما من بو نصر مشکان را مردی صادق و راست گوست به معتمدی بر می گزینم ، او بارها پیغام ها ی مرا بی هیچ کم و کاستی به این سو و آن سو برده است . امیر گفت : بسیار نیکوست . چند روز بعد بو نصر مشکان و خواجه احمد در دیوان خانه هم دیگر را ملاقات کردند ، چون هنگام بازگشت بونصر فرارسید خواجه دست او را گرفت و گفت : مرو و اندکی درنگ کن . که من کار مهمی با تو دارم ، می خواهم پیغام مرا به امیر برسانی . همان گونه که می دانی او دست از سرم بر نمی دارد ، اگر اختیار خودم بود گوشه نشینی و خلوت بر می گزیدم و توبه و ستایش پروردگار که در این سن و سال وقت توبه ی من است باز و عذر خواستن ، نه وزارت و عهده داری امور . بو نصر جواب داد : عمرتان دراز باد ، ای خواجه اگر شما این مقام را قبول کنید هم به سود امیر است و هم خوشبختی مردم . خواجه گفت : آری سخنت نیکوست ، اما من در این دیار وزیران کاردان بسیار می بینم .و می دانم که تو نیز آنان را خوب تر می شناسی . بو نصر گفت : اما من در آن جا هیچ کاره ام ، تا بوسهل است به ما کاری نمی رسد . جان من از دست کارهای او به لبم رسیده ، هر روز با مکر و حیله ای خودم را کنار می کشم تا کناری را به من واگذار نکند . خواجه احمد گفت : اما من به تو اعتماد زیادی دارم . بو نصر تشکر بسیار کرد ، در همان لحظه بو سهل سر رسید و پیغام امیر را آورد و گفت : امیر دستور داده اند که وزارت رابپذیرید و بدانید که شاگردان و یاران گوش به فرمان بسیارند تا کارها نظم و ترتیب بگیرد ، خواجه گفت : باشد حال که امیر اصرار می کند و حاظر است کفاره ی سوگند مرا بپردازند ، وزارت را می پذیرم . اما به شرطی که سلطان شرایط مرا بپذیرد .هر چند که می دانم اگر شرط هایم را بگویم همه ی این خدمتگذاران و چاکران علیه من دست به شورش و طغیان خواهند زد ، و دوباره همان بازی ها که در زمان سلطان محمود اتفاق افتاده بود تکرار خواهد شد .و من به مصیبتی بزرگ دچار خواهم شد .اما چه کنم که اگر جز این انجام دهم خیانت کرده ام هم به خودم ، هم به مردم این آب و خاک . چون سخن ها و شرط های خواجه احمد به سر رسید ، بو سهل زوزنی و بو نصر مشکان راهی بارگاه امیر مسعود شدند . چون نزد سلطان رسیدند ، بوسهل سخن گفتن آغاز کرد ، امیر فرمان داد که سکوت کند ، تا بو نصر پیغام خواجه را برساند . بو سهل از جا برخاست و بارگاه را ترک کرد ، و بو نصر یکایک شرط های خواجه را برای امیر باز گفت . همه ی شرط های او را پذیرفت . و امور مملکت را به دستان خواجه احمد میمندی سپرد . خواجه نیز به رسم گذشته یکایک کارهایش را بر کاغذی نوشت تا امیر آن ها را بخواند و مهر کند ، فردای آن روز آن مراسم برگزار شد و امیر اوضاع نابسمان مملکت را به دستان کاردان خواجه احمد میمندی سپرد تا بار دیگر رو به راه شود و سامان بگیرد .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *