در یک جنگل زیبا و پر از حیوانات، میمونی بازیگوش به نام پشو زندگی میکرد. پشو عاشق بازی با اعداد بود و همیشه سعی میکرد چیزهای جدید در مورد آنها یاد بگیرد. یک روز، پشو در حال قدم زدن در جنگل، به درختی رسید که پر از سیبهای خوشمزه بود.
پشو شروع به چیدن سیبها کرد. او یک سیب، دو سیب، سه سیب و … نه سیب را چید. وقتی به نه رسید، با خودش فکر کرد که چقدر سیب جمع کرده است. اما ناگهان متوجه شد که سبدش سوراخ است و همه سیبها از آن افتادهاند.
پشو خیلی ناراحت شد. او به سبد خالیاش نگاه کرد و دید که هیچ سیبی در آن نمانده است. در این لحظه، دوستش، فیلی به او نزدیک شد و پرسید: “چرا ناراحتی، پشو؟”
پشو ماجرا را برای فیل تعریف کرد. فیل که خیلی باهوش بود، به پشو گفت: “میدانم چطور به تو کمک کنم. بیا با هم به دنبال صفر بگردیم.”
پشو پرسید: “صفر؟ صفر دیگر چیست؟”
فیل جواب داد: “صفر یعنی هیچ. وقتی هیچ چیزی نداشته باشیم، میگوییم صفر داریم.”
آنها با هم در جنگل به دنبال صفر گشتند. ابتدا به خانه خرگوش رسیدند. خرگوش هیچ هویجی نداشت. پس آنها به خرگوش گفتند که صفر هویج دارد.
سپس به خانه سنجاب رفتند. سنجاب هم هیچ گردویی نداشت. پس آنها به سنجاب گفتند که صفر گردو دارد.
همینطور به خانه بقیه حیوانات سر زدند و متوجه شدند که بعضی از آنها هیچ چیزی ندارند.
پشو کم کم داشت مفهوم صفر را یاد میگرفت. او فهمید که صفر هم مانند بقیه اعداد مهم است و به ما کمک میکند تا چیزهایی که نداریم را هم حساب کنیم.
وقتی پشو به خانه برگشت، دیگر ناراحت نبود. او یاد گرفته بود که حتی اگر هیچ سیبی هم نداشته باشد، باز هم میتواند با صفر کلی چیز یاد بگیرد.
از آن روز به بعد، پشو همیشه به یاد صفر بود و سعی میکرد در بازیهایش از آن استفاده کند. او دیگر هیچ وقت فراموش نمیکرد که صفر هم یک عدد مهم است.