یک روز گرم تابستانی، شیر کوچولویی به نام رعد در جنگل پرسه میزد. او خیلی دوست داشت با دوستانش بازی کند، اما همه آنها مشغول کار بودند. زرافه بلند قدی به نام گردن دراز یک دسته برگ تازه پیدا کرده بود و مشغول خوردن آن بود. رعد به سمت گردن دراز رفت و گفت: «گردن دراز، میتوانم با تو بازی کنم؟»
گردن دراز با لبخند جواب داد: «البته رعد! اما قبل از بازی، بیا یک بازی فکری هم بکنیم.»
رعد با هیجان گفت: «چه بازی؟»
گردن دراز گفت: «من یک عدد سیب دارم و تو هم دو عدد سیب داری. اگر سیبهایمان را با هم جمع کنیم، چند تا سیب میشود؟»
رعد کمی فکر کرد و گفت: «یک سیب و دو سیب، میشود سه سیب!»
گردن دراز با خوشحالی سرش را تکان داد و گفت: «آفرین رعد! خیلی باهوشی. حالا بیا سیبهایمان را با هم بخوریم و بعد با هم بازی کنیم.»
آنها سیبهایشان را خوردند و بعد از آن ساعتها با هم بازی کردند. رعد خیلی خوشحال بود که یک دوست خوب مثل گردن دراز پیدا کرده بود و یاد گرفته بود که چگونه اعداد ۱ و ۲ را با هم جمع کند.
حالا تو هم مثل رعد و گردن دراز، اعداد زیر را با هم جمع کن: