هشت تا جوجه اردک کوچولو (داستانی برای آموزش عدد ۸ )
یک مامان اردک مهربون، هشت تا جوجه اردک ناز داشت. هر روز صبح، مامان اردک بچههایش را برای گردش به کنار دریاچه میبرد. آنها در آب شنا میکردند، حشرات را میخوردند و با هم بازی میکردند.
یک روز، آنها تصمیم گرفتند که به دنبال ماجراجویی بروند. آنها از دریاچه دور شدند و به سمت جنگل رفتند.
در جنگل، آنها یک درخت سیب بزرگ پیدا کردند. روی درخت سیب، هشت تا سیب قرمز و درخشان میدرخشید. هر کدام از بچه اردکها یک سیب چیدند و با خوشحالی خوردند.
بعد از خوردن سیب، آنها به سمت یک رودخانهی کوچک رفتند. در رودخانه، آنها ماهیهای رنگارنگ زیادی دیدند. جوجه اردکها با ماهیها بازی کردند و خیلی خوشحال شدند.
وقتی خورشید غروب کرد، جوجه اردکها خسته اما خیلی خوشحال به خانه برگشتند. آنها به مامان اردکشان ماجراهایشان را تعریف کردند. مامان اردک آنها را بغل کرد و گفت: “چه روز خوبی بود.”
حالا تو هم با انگشتانت تا عدد هشت بشمار: یکی، دوتا، سه تا، چهار تا، پنج تا، شش تا، هفت تا، هشت تا!