روزی روزگاری در یک باغچهی بزرگ و قشنگ، یک گربهی مهربان و همسرش پنج بچهی گربه ناز و دوستداشتنی داشتند.
بچه گربهها خیلی شیطون بودند و دوست داشتند همه جا را بگردند و بازی کنند. صبحها که خورشید طلوع میکرد، از خواب بیدار میشدند و با هم مسابقه میدادند تا ببینند کدام یک زودتر به بالای درخت میرسد.
یک روز صبح، مامان گربه به بچههایش گفت: «بچههای قشنگم، امروز میخوام برایتان یک بازی پیشنهاد بدم. بروید پنج تا توپ رنگی پیدا کنید.»
بچه گربهها با خوشحالی به دنبال توپها گشتند. یک توپ قرمز، یک آبی، یک زرد، یک سبز و یکی را هم بنفش پیدا کردند. وقتی همه توپها را آوردند، با هم شروع به بازی کردند.
مامان گربه در حالی که با لبخند به آنها نگاه میکرد، میگفت: «ببینید بچههای من چقدر باهوش هستند! هر کدام یک توپ پیدا کردند و حالا پنج تا توپ رنگارنگ داریم.»
بچه گربهها از اینکه مامانشان به آنها افتخار میکرد خیلی خوشحال شدند. از آن روز به بعد، هر وقت میخواستند چیزی را بشمارند، به یاد توپهای رنگارنگشان میافتادند.
حالا شما هم پنج تا از اسباببازیهایتان را پیدا کنید و آنها را بشمارید.