در دل یک جنگل سبز و قشنگ، دو تا خرگوش کوچولو به نامهای پشمک و نبات زندگی میکردند. پشمک خرگوشی شیطون و بازیگوش بود و نبات خرگوشی آرام و دوست داشتنی.
یک روز صبح، پشمک و نبات از خواب بیدار شدند و خیلی زود از لونهشان بیرون پریدند. هوا آفتابی و دلچسب بود. آنها تصمیم گرفتند با هم بازی کنند.
پشمک گفت: “نبات، بیا دو تا هویج بزرگ پیدا کنیم!”
نبات هم با خوشحالی قبول کرد. آنها به سمت باغچهی سبزیجات رفتند. بعد از کمی گشتن، هر کدام یک هویج بزرگ و آبدار پیدا کردند.
پشمک با خوشحالی هویجش را بالا گرفت و گفت: “یک هویج برای من، یک هویج برای تو. دو تا هویج!”
نبات هم هویجش را نشان داد و گفت: “آره، دو تا هویج! چقدر خوشمزه است!”
آنها با هم هویجهایشان را خوردند و کلی خوش گذشت. بعد از آن، تصمیم گرفتند دو تا گل قشنگ برای مامانشان بچینند. آنها دو تا گل رز قرمز پیدا کردند و با خوشحالی به سمت لونهشان دویدند.
وقتی به لونه رسیدند، گلها را به مامانشان دادند. مامان خرگوش خیلی خوشحال شد و آنها را بغل کرد. گفت: “چه گلهای قشنگی! ممنونم بچههای خوبم.”
پشمک و نبات آن روز خیلی خوشحال بودند. آنها یاد گرفتند که عدد دو یعنی چه و اینکه وقتی با هم باشیم، همه چیز خیلی بهتر است.