
در جنگلی بزرگ، شیری به نام سلطان زندگی میکرد. سلطان خیلی قوی و مهربان بود. او همیشه از حیوانات دیگر مراقبت میکرد.
یک روز، سلطان شش تا تمشک خوشمزه پیدا کرد. او خیلی خوشحال شد و میخواست آنها را بخورد.
در همان لحظه، گرگی از راه رسید و گفت: “سلام سلطان! چه تمشکهای خوشمزهای داری! میشه به من هم یکی بدی؟”
سلطان گفت: “البته گرگ! بیا با هم بخوریم.”

سلطان یکی از تمشکها را به گرگ داد.
حالا سلطان چند تا تمشک باقی مانده داشت؟
بله، درست است! سلطان پنج تا تمشک باقی مانده داشت.
این داستان به ما یاد میدهد که وقتی ۱ را از ۶ کم میکنیم، ۵ باقی میماند.
گوینده : نفیسه کی زال

