بخش هشتم : نبرد فریدون و ضحاک ماردوش

گنجینه صوتی اشعار

 

 چون چشم فریدون به شکوه و جلال کاخ ضحاک افتاد، شگفت زده شد و دانست که در پس پرده رازی نهان است. پس به سپاهیانش گفت: بهتر آن است که وقت تنگ را غنیمت شمریم.

 

 بی درنگ دست بر گرز گاوسرش برد و سوار بر گلرنگ تیزپا به سوی کاخ ضحاک شتافت  چون به کاخ رسیدن نگهبانان کاخ را هلاک کرده و در اندک زمانی با گرز گاوسرش دیوان و جادوگران ضحاک را از پای درآورد.

 

 سپاهیان فریدون هرچه در کاخ جستند شاه ماردوش را نیافتند. وقتی فریدون با شکوه پیروزی بر تخت ضحاک تکیه زد، سپاهیانش ارنواز و شهرناز، دو خواهر زیباروی جمشیدشاه را به نزدش آوردند.

 

 چندی نگذشت که دو خواهر لب به سخن گشوده و شکوه و گلایه از بیدادگری های ضحاک ماردوش آغاز کردند. آنگاه جویای نام و نشان فریدون شدند. فریدون خود را پسر آبتین دلیر خواند و گفت که به خونخواهی پدر آمده و از آن ها خواست تا نشان ضحاک را به او بدهند.

 

آنان گفتند: ضحاک که از شومی و بداختری بخت خود پیوسته بی قرار و گریزان است، سال هاست که خون آدمیان و جانوران را در حوضی می ریزد و با آن جان و تن می شوید. باشد که از شومی بختی که طالع بینان برایش پیشگویی کرده اند، رهایی یابد. گویی به هندوستان رفته و زمان بازآمدنش نزدیک است.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

ضحاک را وزیری بود زیرک و مکار به نام کندرو. کندروی از همه جا بی خبر، تا قدم به ایوان شاهی گذاشت، چشمش به فریدون افتاد که بر تخت ضحاک تکیه زده و با دو خواهر جمشید در حال گفتگوست.

 

 بی آنکه سراسیمه شود با زیرکی تمام در برابر فریدون سجده کرد و به ستایشش پرداخت. فریدون از کندرو خواست تا جشن و سروری برپا کند و سفره ها به انواع خوردنی ها بیاراید. او نیز چنین کرد.

 

پس چون شب فرارسید و فریدون به خواب رفت، کندرو برخاست و با اسبی تیزپا خود را به ضحاک رساند و هر آنچه که به چشم دیده و به گوش شنیده بود را برایش باز گفت.

 

 ضحاک، ناباورانه به سخن های کندرو گوش داد و گفت: شاید این تازه وارد، میهمان من باشد که حضور میهمان گستاخ بهتر از شومی فال و بخت بد است.

 

کندرو با شگفتی گفت: شهریارا کجا دیدی که میهمان با گرز گران بیاید و بر تخت پادشاهی نشیند و با خواهران زیباروی جمشید خلوت کند؟

 

ضحاک از این سخن کندرو برآشفت و هر آنچه دشنام و ناسزا بود به او داد. آنگاه سراسیمه و شتابان با سپاهیانش به سوی کاخ شتافت. چون به کاخ رسید، خواست که از بیراهه وارد شود اما سپاهیان فریدون آگاه شدند و راه را بر او و لشکریانش بستند.

 

 سنگ و کلوخ بود که از بام و در و دیوار بر سر ضحاک و سپاهیانش فرو می ریخت. از آنجا که دل مردم از دست ضحاک و ستم هایش خون شده بود، به هواخواهی فریدون برخاستند و از پیر و جوان به یاری اش شتافتند.

 

 در آن لحظه سروشی آسمانی آمد و ندا داد: دست بدار که هنوز زمان مرگش فرا نرسیده. این نگون بخت را بر فراز البرز ببر و در آنجا به بند بکش.

 

 فریدون از چرم شیر کمندی ساخت و دست و پای ضحاک را با آن بست. سپس خلق را به آسایش و آرامش فراخواند و مردم نیز گوش به پندهای او سپردند و با خاطری آسوده و دلی شاد به سوی خانه هایشان روان شدند.

 

 فریدون و سپاهیانش ضحاک بی هوش را بر اسبی سوار کردند و به سوی البرز کوه رهسپار شدند. چون به شیرخان رسیدند، فریدون آهنگ کشتن ضحاک کرد که ناگهان سروش آسمانی برای دومین بار او را ندا داد: ضحاک را به کوه دماوند ببر و او را کت بسته و واژگون از کوه بیاویز.

 

 بدین ترتیب عمر ضحاک ناپاک به آخر رسید و زمین از شر وجودش ایمن شد. سرانجام فریدون، شهریار شد و خلق در سایه دادگریش به آرامش و آسایش رسیدند.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *