بخش پنجاه و یکم : درنگ رستم و خشم کی کاووس

گنجینه صوتی اشعار

 

شهریار ایران که از درنگ چندروزه رستم و گیو خشمگین شده بود، چون دو پهلوان را دید خشم بر رو چیره شد و بانگی برآورد و گفت: رستم که باشد که از دستور و فرمان من سرپیچی کند؟ اکنون او را زنده بر دار کنید و دیگر نامی از او نزد من بر زبان نیاورید.

 

سپس بانگ بلندی بر گیر برآورد و او را ملامت بسیار کرد. از توس خواست که دو پهلوان را زنده بر دار بیاویزد. به دستور شاه، توس از جا برخاست و دست گیو و جهان پهلوان را گرفت که با خود ببرند.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

ناگهان رستم که خونش از خشم به جوش آمده بود، چنان بر دست توس کوباند که توس درمانده بی درنگ بر زمین افتاد. آنگاه زبان به سرزنش شاه ایران گشود و گفت: سروری و شهریاری در خور و شایسته کسی چون تو نیست که دست بر هر کاری می زنی از دیگری بدتر است. من آن رستم زالم که نیرو و پیروز بختی ام از یزدان پاک است نه از کی کاووس. چون خشمگین شوم دیگر نه توس می شناسم نه کی کاووس.

 

آنگاه به موبدان و بزرگان که در ایوان شاه گرد آمده بودند رو کرد و گفت: به فکر جانتان باشید که اگر رزمی به پا شود، خرد درمانگرش نیست. بدانید که دیگر رستم را در ایران زمین نخواهید دید.

 

چون سخنانش به سر آمد، با خشم از ایوان شاهی بیرون آمد و سوار بر رخش دور شد. موبدان و پهلوانانی چون گودرز پیر، خشم شاه را ملامت کردند و از او خواستند که از جهان پهلوان دلجویی کند و پوزش بخواهد. پس شاه پندشان را پذیرفت.

 

آنگاه لشکری پی جهان پهلوان فرستاد تا او را به کاخ باز اورند. گودرز نیز خود را به رستم رساند و گفت: همانگونه که می دانی، کی کاووس بی خرد و نادان است و چون خشم بر او چیره شود، سخن نیکو بر زبان نمی آورد. اینک اگر جهان پهلوان از دست شاه دل آزرده است، گناه ایران و ایرانیان چیست تا به خشم شاه بسوزند؟

 

رستم گفت: کی کاووس هیچ دانشی ندارد مگر خشم، کین و ابلهی. من از او دل بریده ام و جز یزدان پاک از کسی باکی ندارم.

 

گودرز رستم را نصیحت نمود و گفت: اگر بازنگردی شاه و دلیران و دشمنان این گونه گمان می کنند که تو از پهلوان تورانی بیم داری و گریختی.

 

پس با سخنان گودررز دل خشمگین رستم آرام شد و به کاخ شاهی بازگشت. چون گودرز و رستم به ایوان شاهی رسیدند، کی کاووس که به نادانی خود پی برده بود، از رستم دلجویی کرد و پوزش خواست. آنگاه گفت: شاه چه کند که چون خشم بر او چیره شود، عنان سخن از دست می دهد.

 

رستم تا سخن کی کاووس شنید، آرام شد و گفت: شهریارا ما همه فرمانبران توییم. اکنون بازگشته ام تا آن کنم که تو فرمان دهی.

 

کی کاووس که بار دیگر پشتش به یاری رستم گرم شده بود، گفت: بهتر است که امروز را به بست نشینیم و فردا را به رزم.

 

چون روز برآمد سپاه ایرانیان سوی دژ سپید رهسپار شدند. هومان از بلندای دژ سپاه گران ایران را دید و از ترس نفسش در سینه حبس شد. سهراب که بیم هومان را دیده بود گفت: نترس. نترس که در این سپاه گران مردی نیست که او را یارای نبرد با من باشد.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *