چون در آن میان، سخنان پشنگ به پایان رسید، افراسیاب، پسر زورمند و نیرنگ بازش با دلی آکنده از خشم و کین زبان به سخن گشود و گفت: آن کس که شایسته و سزاوار جنگ با سالار ایرانیان است، منم.
آنگاه برخاست و لباس رزم بر تن کرد و آماده جنگ با ایرانیان شد. چون پشنگ دلیری و دلاوری فرزند خویش را دید، اورا با سپاهیانی بسیار به جنگ ایرانیان فرستاد و سفارش کرد: مرا از نوذر جوان باکی نیست. همه هراسم از پهلوانانیست چون قارون و گرشاسب. آنها را به چنگ آورید و نابود سازید تا بدین کین جویی، روان نیاکانمان آرام و قرار گیرد.
پشنگ را پسری بود داناتر از دیگران به نام اقریرث. با شنیدن سخنان پدر در اندیشه فرورفت و گفت: پدر، گرچه منوچهر شاه از ایران کم گشته، اما سپهبد و سردارش سام نریمان، هنوز زنده و پابرجاست. بهتر آن است که با ایرانیان وارد جنگ نشویم چون با جنگ آشوب و آشفتگی کشورمان را فراخواهد گرفت.
پشنگ به اقریرث پاسخ داد: تا شیر افکنی چون افراسیاب داریم، هراسی به دل راه مده.
چون خبر لشکرکشی تورانیان به ایرانیان رسید، نوذر جوان بی درنگ سپاهی عظیم به سرداری قارون فراهم ساخت و به جنگ افراسیاب فرستاد و خود نیز با سپاهی انبوه از پسش روانه شد.
چون افراسیاب با سپاهیانش به سرزمین رامان رسید، دو سردار تورانی را با سی هزار سپاه به زابلستان فرستاد و خود با چهارصد هزار سپاهی با نوذر جوان که تنها صد و چهل هزار سرباز داشت به نبرد پرداخت.
چون سرداران تورانی به زابلستان رسیدند، از خبر مرگ سام پیر آگاه شدند و دریافتند که زال زر به سوگ پدر نشسته. پس این خبر را به افراسیاب رساندند. دل پور پشنگ از شنیدن این پیغام شاد شد.
در نخستین روز پیکار، دو سردار ایرانی و تورانی یعنی قارون و افراسیاب با هم رودر رو شدند و هر دو سپاه تعداد بی شماری کشته داد. در دومین روز نبرد، نوذر از قلب سپاه با دلی آکنده از کین خواهی به سوی افراسیاب حمله کرد.