بخش چهلم : جنگ رستم با هاماوران

گنجینه صوتی اشعار

 

رستم که سپاهی گران از زابل و کابل و هندوستان گرد آورده بود، آماده رزم باهاماوران شد. پیش از آنکه نبرد آغاز کند، پیکی را سوی شاه هاماوران فرستاد و گفت: ای شاه هاموران آنچنان بد ذات و بد گوهری که نیرنگ تو بر کی کاووس و سپاهیانش گواه راستی سخن من است. اینک به تو هشدار میدهم که شاه ایران را رها سازی. اگر از گفته من سرپیچی کنی، بدان که سرت را ز تن جدا می سازم.

 

 چون شاه هاماوران نامه ی رستم را خواند، چنین پاسخ داد: ای رستم، بدان که هرگز کی کاووس را رها نخواهم کرد. بهتر آن است که بدانی سپاهیان من چشم به راه تو اند تا تو را نیز چون شهریارت به بند کشند و اسیر سازند.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 از شنیدن این پاسخ، خون در رگان رستم به جوش آمد. چون راه خشکی دراز بود، جهان پهلوان بی درنگ با سپاهیانش از دریا به هاماوران زد. چون روز جنگ فرارسید، رستم از نامداران دلاورش خواست که با نیزه در میدان کارزار به جنگ بپردازند و دمار از روزگار شاه هاماوران و سپاهیانش درآورند.

 

چون سپاه هاماوران توان جنگیدن در برابر ایرانیان را نداشت و شاه هاماوران شکست را نزدیک می دید، سوارانی سوی بربرستان، مصر و شام فرستاد و از پادشاهان آن سرزمین ها کمک و یاری خواست و آنها را چنین فریفت که اگر مرا یاری نکنید، شما نیز از گزند ایرانیان در امان نخواهید ماند.

 

چون رستم با سپاهیانش به دشت نبرد آمد، با سپاهیان سه کشور و سه شاه روبرو شد. پس به لشکریانش دلگرمی داد و گفت: اگر دشمن صدها هزار سوار و سپاهی دارد، باکی نیست چون ما یزدان پاک را داریم و او پشت و پناه ماست. پس به یاری او جنگ را آغاز می کنیم و سر دشمنانمان را به خاک می مالیم.

 

چون جنگ در گرفت، جهان پهلوان که از کشتن سپاهیان خسته شده بود، با کمندش پی شاهان دوید و نخست از همه، شاه شام را در کمند اسیر کرد. زان پس پی شاه بربرستان دوید. او و گروهی از سران سپاهش را به بند کشید.

 

 آنگاه سر رسید که زواره، برادر کوچک رستم، تنش را با ضربتی به دو نیم کرد. چون شاه هاماوران سپاه سه کشور را تارو مار دید از رستم دستان امان خواست و جهان پهلوان نیز او را بخشید.

 

آنگاه کی کاووس را بار دیگر با شکوه جلال بسیار به ایران بازگرداند. چون خبر فتح ایران در جنگ با هاماوران بر زبان ها افتاد و به گوش رومیان رسید، آنان از ترس و هراس نامه ای به شهریار ایران فرستادند و تملق ها کردند که ما فرمانبردار شهریار ایرانیم و در اطاعت از فرامینش آماده خدمتیم. خوب است که شاه بداند چون در بند هاماوران گرفتار بود، ما دست افراسیاب را از ایران زمین کوتاه کردیم و اکنون که پادشاه ایران به تاج و تختش بازگشته، بسیار شادمان و مسروریم.

 

آنگاه کی کاووس نامه ای به شاه توران نوشت و از او خواست تا دست از یاغی گری و سرکشی هایش بردارد که تورا همان توران زمین بس هست و هوای ایران زمین را از سر بیرون کن که اگر چنین نکنی با سپاهی گران به توران لشکر می کشم.

 

چون افراسیاب نامه کی کاووس را خواند، خشمگین شد و گفت: فراموش مکن که من از نژاد فریدونم و جای جای ایران سرای من است. پس هم اکنون با سپاهی گران و پرچم های افراشته آماده ی نبرد با توام.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *