بخش هجدهم : رستم به دنیا می آید

گنجینه صوتی اشعار

 

روزگاری گذشت و رودابه، شاهدخت کابل باردار شد. آن چنان ضعیف و ناتوان گشت که هنگام به دنیا آمدن نوزاد، از شدت رنج و درد بیهوش شد. چون زال به بالین رودابه آمد و دلبرش را بی هوش و ناتوان دید پریشان شد و در اندیشه فرورفت که با این یار رنجور چه کنم؟

 

 ناگهان پرهای سیمرغ را به خاطر آورد. پس یکی از پرها را در آتشی افکند و در چشم به هم زدنی، سیمرغ در آسمان ظاهر شد. او به زال نوید آمدن نوزادی را داد سرخگون که رخش چون خورشید درخشان است و قوی پیکر به سان شیر. اما این نوزاد به آسانی به دنیا نخواهد آمد. پس اینک پزشکی زبردست و دانا بیاور تا پهلوی مادر را بشکافد و نوزاد را به دنیا آورد. چون نوزاد به دنیا آمد یکی از پرهایم را بر زخم مادر بمال تا زخمش التیام یابد و مداوا شود.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 زال نیز چنان کرد که سیمرغ گفت. پزشکی زبر دست آمد. نخست رودابه را بی هوش کرد. آنگاه با خنجری برنده و آبگون پهلویش را شکافت و نوزاد زیبای درشت پیکر را از شکم مادر بیرون کشید.

 

 چون هوش به تن و جان رودابه بازگشت و چشم گشود، نوزادش را دید که زیباست و درشت پیکر. پس بسیار شاد شد. آنان به یمن تولد نوزاد از زابلستان تا کابلستان جشنی باشکوه برپا کردند و نامش را رستم نهادند.

 

 خورد و خوراک رستم چنان بود که همگان را به شگفتی وا می داشت. هر شبانه روز ده دایه او را شیر می دادند و چون به هشت سالگی رسید، چنان برومند شد که تا هر کس او را می دید به یاد پدربزرگ جهان پهلوانش، سام می افتاد.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *