قصه صوتی راپونزل

کودکانه ها

 

نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید:

 

 

در گذشته های دور، مرد و زن جوانی سال ها باهم زندگی کرده بودند. اونا با دیدن بازی و خنده بچه ها همیشه آرزوی بچه دار شدن می کردند. بالاخره آرزوی اونا به واقعیت پیوست و زن جوان باردار شد.

یه روز که زن جوان داشت از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، چشمش به کاهوهای باغ یه جادوگر افتاد که هیچکس حق نزدیک شدن به اونجارو نداشت.

 

 

_من حالم خوب نیست. فکر کنم دارم می میرم
دکتر گفته بود دوای دردش کاهوعه. اون قادر نبود غذا بخوره. یه روز که همسرش کنارش نشسته بود و از اینکه می‌دید همسرش روز به روز ضعیف‌تر میشه نگران شده بود.
+ من میرم هر طور که شده برات کاهو میارم
_ نه عزیزم این کار خیلی خطرناکه
اون باغ برای یه جادوگر خیلی بدجنس بود اما از کاهوهای مرغوب بود…

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

برای مشاهده نسخه انیمیشنی این داستان و قصه های دیگر، برنامه زیر را نصب نمایید:

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *