نمایش آنلاین برنامه های آموزشی ، فرهنگی و سرگرمی

داستان های کوتاه کودکانه


مهر ۷, ۱۴۰۲

قصه رهایی طوطی ها

  ظهر داغی بود. خورشید طلایی بر فراز  آسمان بازارچه شلوغ  شهر می درخشید. صدای بلند  پیرمرد گاری چی از پشت دالان های تنگ و باریک […]
آبان ۱۰, ۱۴۰۲

قصه غاز تخم طلا

در مزرعه‌ای یک کشاورز  به همراه همسرش زندگی می‌کردند. آنها غازی داشتند که با بقیه غازها فرق داشت. غاز آنها قادر بود هر روز یک تخم […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

قصه گردنبند گربه

    همه موش های خانه با هم جلسه گذاشته بودند. تعداد آنها رفته رفته رو به کاهش بود. گربه قاتل، هر روز یکی از دوستان […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

مادر واقعی کیست؟

دو زن بر سر مالکیت یک بچّه دعوا می کردند.   زن قرمزپوش فریاد می زد: ” او فرزند من است، او را به من بدهید. […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

قصه روباه و طبل

    روباهی به نام شیکا در یک جنگل بزرگ زندگی می کرد. در این جنگل حیوانات دیگر با خانواده و یا به صورت گروهی در […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

قصه شتر گم شده

  یک بار کارآگاه رامان در جنگلی قدم می زد که با تاجری برخورد کرد. تاجر پرسید :”من به دنبال شتر خود هستم که گم شده […]
آبان ۷, ۱۴۰۲

قصه سه بچه خوک

روزی روزگاری سه بچه خوک با مادرشان در جنگلی زندگی می‌کردند. مادرشان پول کافی برای مراقبت از بچه هایش را نداشت. به همین خاطر به آنها […]
مهر ۷, ۱۴۰۲

قصه لاک پشت و مرغابی ها

  یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، میان یک دشت بزرگ و پر گل، آبگیر زلالی بود که از گذشته های خیلی خیلی دور دو […]
مهر ۶, ۱۴۰۲

قصه سگ طمع کار

  فصل بهار بود . روی تپه سرسبز و خرم گل های زرد و قرمز وحشی زیر تابش نور آفتاب می درخشیدند و با وزش هر […]
مهر ۶, ۱۴۰۲

قصه دو کبوتر

    درجنگلی سر سبز و قشنگ ،  روی شاخه کهنسال ترین درخت بلوط دو کبوتر سفید آشیانۀ کوچکی داشتند.    با شروع فصل تابستان وقتی […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

قصه کلاغ و مار

درخت بانیان بزرگی در میان جنگلی انبوه وجود داشت که شاخه های آن در همه جهات پخش شده بودند و سایه بزرگی بر روی زمین انداخته […]
مهر ۷, ۱۴۰۲

قصه مرد با ایمان و بچه موش

  یکی بود یکی نبود. در گذشته های خیلی خیلی دور، در دهکده ای سرسبز و قشنگ، کشاورز خداشناس و با ایمانی با همسر مهربانش زندگی […]
مهر ۶, ۱۴۰۲

قصه شیر نادان و خرگوش دانا

  در جنگلی سرسبز و خرم، حیوانات مختلفی با خوبی و خوشی کنار هم زندگی  می کردند.  روزها، وقتی پرتو نور خورشید از لابه لای برگ […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

قصه سخاوت رانتیدوا

    رانتیدوا در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد. او حتی در کودکی ثروت خود را با نیازمندان تقسیم می کرد. در جوانی ازدواج کرد […]
آبان ۶, ۱۴۰۲

قصه مورچه و کبوتر

روزی مورچه‌ای در حال آب خوردن از رودخانه بود که ناگهان تعادل خود را از دست داد و به رودخانه افتاد. مورچه به گریه افتاد و […]
آبان ۱۰, ۱۴۰۲

قصه مسابقه خرگوش و لاک پشت

روزی لاک پشتی در جنگلی مشغول راه رفتن بود. در این هنگام خرگوشی او را دید و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و رو […]
مهر ۶, ۱۴۰۲

قصه مرغ ماهی خوار و خرچنگ دانا

  در روزگاران قدیم، مرغ ماهی خواری کنار آبگیر زلالی خانه داشت. او هر روز از ماهی های آن آبگیر شکار می کرد و می خورد […]
مهر ۶, ۱۴۰۲

قصه خر ساده و روباه مکار

  در گذشته های خیلی خیلی دور، در بیشه زاری سر سبز و خرم، شیرلاغر و بیماری زندگی می کرد که بر اثر پیری و ناتوانی، […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲

قصه سه وعده

    مرد جوانی به نام آدیتیا در جنگلی قدم می زد. به چاهی برخورد کرد. آدیتیا تشنه بود و می خواست کمی آب بنوشد. اما […]
مهر ۶, ۱۴۰۲

قصه مار و خانم قورباغه

  یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در چمن زاری سرسبز و قشنگ، کنار برکه ای زلال و آبی رنگ، خانم قورباغه ای با بچه […]

 

قصه های کودکانه

 

این بخش شامل قصه های کوتاه متنی و صوتی برای کودکان و نوجوانان می باشد.

 

بازگشت به صفحه مجله اینترنتی تیناسافت