داستان های کوتاه کودکانه
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
مرد جوانی به نام آدیتیا در جنگلی قدم می زد. به چاهی برخورد کرد. آدیتیا تشنه بود و می خواست کمی آب بنوشد. اما […]
مهر ۷, ۱۴۰۲
ظهر داغی بود. خورشید طلایی بر فراز آسمان بازارچه شلوغ شهر می درخشید. صدای بلند پیرمرد گاری چی از پشت دالان های تنگ و باریک […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در گذشته های دور، مرد و زن جوانی سال ها باهم زندگی کرده بودند. اونا با دیدن […]
اسفند ۸, ۱۴۰۳
وقتی که کنار پنجره میایستی و به پایین و اطراف نگاه میکنی، چیزهای زیادی رو میبینی که روی زمین در حال حرکت هستند. […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
یک بار کارآگاه رامان در جنگلی قدم می زد که با تاجری برخورد کرد. تاجر پرسید :”من به دنبال شتر خود هستم که گم شده […]
اسفند ۹, ۱۴۰۳
یک داستان سرشار از شادی و بازیهای سرگرمکننده. یک کتاب بازیگوشانه پر از تصاویر شگفتانگیز و ترفندهای عجیب که هر کودکی را وادار میکند که دنبال […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
در جنگلی سرسبز، جغدی دانا به نام هوپا زندگی میکرد. هوپا خیلی به ریاضی علاقه داشت و همیشه دنبال راههای جدیدی برای یادگیری بود. یک […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
روزی روزگاری دختری کوچک بود که به خاطر شنل قرمزی رنگینی که همیشه میپوشید، همه او را شنل قرمزی صدا میکردند. یک روز مادرش از او […]
فروردین ۲۵, ۱۴۰۴
جنی و جیمی دوقلو بودند و چقدر هیجانزده بودند! آنها به تازگی پیشدبستانی را تمام کرده بودند و چون خوب عمل کرده بودند، قرار […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی زیبا و پر از دار و درخت، حیوانات زیادی زندگی میکردند. یکی از این حیوانات، میمون کوچولویی بود که خیلی بازیگوش و کنجکاو […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
یکی بود و یکی نبود، روباهی بود که خیلی حیلهگر و زیرک بود. این روباه همیشه دنبال راهی بود تا بتواند حیوانات دیگر را […]
آذر ۲۸, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: مردی در یک روستا خری داشت که سال ها ازش کار کشیده بود اما حالا دیگه حیوان […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
روزی روزگاری ملکهای زیبارو بود که از دیدن انعکاس خودش در آینه بسیار لذت میبرد. روزی از آینه پرسید: «ای آینه، آینه، بگو ببینم، […]
اسفند ۸, ۱۴۰۳
سلام! اسم من سالی هست و من در نیویورک سیتی، در ایالات متحده آمریکا زندگی میکنم. امروز یه روز پاییزی سرد و ابریه و بارون […]
بهمن ۲۱, ۱۴۰۳
در دل یک جنگل سبز و قشنگ، دو تا خرگوش کوچولو به نامهای پشمک و نبات زندگی میکردند. پشمک خرگوشی شیطون و بازیگوش بود و […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
یکی بود یکی نبود، توی یک باغچهی بزرگ و قشنگ، موش کوچولویی به نام مینی و خرگوشی مهربانی به نام بانی زندگی میکردند. مینی، موش […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
در یک پارک بزرگ و قشنگ، درخت بزرگی بود. روی شاخههای این درخت، لانهی نه تا کبوتر بازیگوش بود. هر روز صبح، این نه […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
در جنگلی زیبا و سرسبز، حیوانات مختلفی زندگی میکردند. یکی از این حیوانات، خرگوش کوچولویی بود که خیلی بازیگوش و پرانرژی بود. خرگوش کوچولو عاشق […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در یک باغچهی رنگارنگ و پر از گلهای زیبا، زنبوری به نام وزوز زندگی میکرد. وزوز زنبور خیلی باهوش و کنجکاو بود. او هر روز […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
یک بازی سادهی قایمموشک، ماجراجویی بزرگ زندگیشان را رقم میزند! جیمز، خواهرش سالی و بهترین دوستشان مارک حسابی حوصلهشان سر رفته بود. آنها […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود یکی نبود. وسط یه باغ قشنگ که پر بود از گل های رنگ و […]
آبان ۲۵, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، در یک کوه بلند، درختی بزرگ بود. روی این درخت، هزاران زاغ زندگی میکردند. آنها یک رئیس داشتند که همه از او […]
اسفند ۳, ۱۴۰۳
کارآگاه پیترسون ، در حالی که یه نگاه به کوه بزرگی از گزارشها روی میزش انداخت بلند گفت: «حالا این یه پرونده خیلی جالب به […]
اسفند ۸, ۱۴۰۳
مادر سالی پرسید: “مدرسه چطور بود؟” سالی با یک لبخند بزرگ گفت: “خوب بود، اما معلمم، خانم تالبرت، شروع کرد به صحبت درباره چیزی […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی زیبا، میمونی بازیگوش به نام پَشو زندگی میکرد. یک روز، میمو ۲ موز خوشمزه پیدا کرد. او خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت […]
اسفند ۳, ۱۴۰۳
وقتی جمال در رو باز کرد، مادرش فهمید که چیزی اشتباهه. به نظر میرسید که می خواد گریه کنه. مادرش ازش پرسید: […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران قدیم پادشاهی بود که با همسرش در یک قصر باشکوه زندگی میکردند. همسر پادشاه بسیار […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در کنار رودخانهای بزرگ در جنگل، یک تمساح به نام تامی و یک کرگدن به نام کارلی زندگی میکردند. تامی عاشق شنا کردن در […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
این یک داستان کودکانه زیبا است که درباره گردش مدرسه جنگلی چمنزارهای آفتابی است. وقتی که کلاس اول مدرسه جنگلی چمنزارهای آفتابی، راهی اولین […]
فروردین ۲۵, ۱۴۰۴
ماندی خوششانس بود چون او و مادرش با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکردند و هیچ چیز برایش بهتر از این نبود که وقتش را […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
در یک مزرعهی دنج، در کنار برکهای آرام، اردکی مادر داشت جوجهآوری میکرد. همه تخمها یکی یکی شکسته شدند و جوجه اردکهای کوچولو و […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
زنجبیل، زرافهاین یک داستان کودکانه زیبا است که درباره یک زرافه به نام زنجبیل هست. روزی روزگاری، زرافهای به نام زنجبیل بود. زنجبیل […]
آبان ۱۰, ۱۴۰۲
روزی لاک پشتی در جنگلی مشغول راه رفتن بود. در این هنگام خرگوشی او را دید و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در دل جنگل انبوهی، میمونی بازیگوش به نام بانی و پاندای دوست داشتنی به نام پانی زندگی میکردند. این دو دوست صمیمی، عاشق موز […]
بهمن ۲۷, ۱۴۰۳
این یک داستان کودکانه زیبا است که درباره یک سگ خدمت رسان است. وقتی تولهسگ بودم، صاحبم به من گفت که قرار […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
در کنار برکه ای در جنگل، یک خرس ماهیگیر به نام سام زندگی میکرد. سام ماهیگیری ماهر بود و هر روز صبح زود برای […]
اسفند ۳, ۱۴۰۳
بتی کوچولو در حال قدم زدن توی باغ سبزیجات بود که ناگهان شروع به جیغ زدن کرد. «حشرات، حشرات زشت و ترسناک! همه جا […]
مهر ۷, ۱۴۰۲
یکی بود یکی نبود. در گذشته های خیلی خیلی دور، در دهکده ای سرسبز و قشنگ، کشاورز خداشناس و با ایمانی با همسر مهربانش زندگی […]
اردیبهشت ۱, ۱۴۰۴
جیمی تازه ۵ ساله شده بود و داشت مدرسه میرفت. او ترسیده بود. او هیچ وقت به مدرسه نرفته بود. […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: کنار یه جنگل بزرگ و قشنگ که پر بود از گل های رنگارنگ یه کلبه ی کوچولو […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، در جنگلی بزرگ و زیبا، سه گرگ کوچولو به نامهای تامی، تیلی و توبا زندگی میکردند. آنها خیلی بازیگوش بودند و همیشه با […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
در یک برکهی زیبا، قورباغهای به نام قورباغه زندگی میکرد. قورباغه عاشق جمعآوری حشرات بود و آنها را در لانهاش پنهان میکرد. یک روز، قورباغه […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: تو یه جنگل زیبا و سرسبز یه موش کوچولو بود که دلش میخواست بازی کنه. اون داشت […]
مهر ۶, ۱۴۰۲
فصل بهار بود . روی تپه سرسبز و خرم گل های زرد و قرمز وحشی زیر تابش نور آفتاب می درخشیدند و با وزش هر […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، دختری زیبا و مهربان به نام سیندرلا زندگی میکرد. مادر او در کودکی فوت کرده بود و پدرش با زنی بدجنس و […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
روزی روزگاری در یک باغچهی بزرگ و قشنگ، یک گربهی مهربان و همسرش پنج بچهی گربه ناز و دوستداشتنی داشتند. بچه گربهها خیلی شیطون […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
درخت بانیان بزرگی در میان جنگلی انبوه وجود داشت که شاخه های آن در همه جهات پخش شده بودند و سایه بزرگی بر روی […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی زیبا، چهار تا جوجه اردک کوچولو به نامهای جیک، جک، کواک و کیکی زندگی میکردند. آنها خیلی دوست داشتند با هم بازی کنند و […]
فروردین ۲۵, ۱۴۰۴
چینیها عاشق اژدها هستند. آنها باور دارند که اژدها قدرتمند و حکیم است و خوش شانسی میآورد. معابد زیادی در چین ساخته شدهاند تا […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلهای سرسبز آفریقا، زرافهای گردندراز به نام زویا و یک فیل مهربان به نام فیلی زندگی میکردند. زویا خیلی دوست داشت برگهای بالای […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، در یک مزرعهی زیبا، ۴ مرغ چاق و ۴ خروس مغرور زندگی میکردند. مرغها همیشه به دنبال دانه و غذا بودند و خروسها […]
اسفند ۲, ۱۴۰۳
دیلان، اژدهای آبی و جوان، در دل کوههای سنگی راکاستون در اسکاتلند زندگی میکرد. هر روز صبح، همین که خورشید از پشت کوهها سرک […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
یک روز گرم تابستانی، شیر کوچولویی به نام رعد در جنگل پرسه میزد. او خیلی دوست داشت با دوستانش بازی کند، اما همه آنها مشغول […]
اردیبهشت ۱, ۱۴۰۴
بیل در حال زورگویی کردن است. او معتقد است که قویترین حیوان مزرعه است و این به او حق میدهد که هرطور که بخواهد رفتار کند. […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
روزی روزگاری در دل جنگل، فیل بزرگی به نام آرام زندگی میکرد. آرام فیل خیلی مهربانی بود و دوست داشت با همه حیوانات بازی کند. […]
مهر ۶, ۱۴۰۲
در روزگاران قدیم، مرغ ماهی خواری کنار آبگیر زلالی خانه داشت. او هر روز از ماهی های آن آبگیر شکار می کرد و می خورد […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
دو زن بر سر مالکیت یک بچّه دعوا می کردند. زن قرمزپوش فریاد می زد: ” او فرزند من است، او را به من بدهید. […]
اسفند ۲, ۱۴۰۳
راس کوچولو ناراحت بود. او مثل همه بچهها یک سهچرخهی نو و قشنگ نداشت. تنها چیزی که داشت یک سهچرخه قدیمی بود که از […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی سرسبز، سه تا خرگوش کوچولو به نامهای سفید برفی، پنبهای و فلفلی زندگی میکردند. آنها خیلی دوست داشتند با هم بازی کنند و […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
این یک داستان کودکانه زیبا است که درباره فرشته های دندان است. در اعماق جنگل جدید، جایی که هیچ آدم بزرگ جرات نمیکرد وارد […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: مادر و دختری بودند که در شهر زندگی میکردند. اسم اون دختر، هایدی بود. مادرش مجبور بود […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
همه موش های خانه با هم جلسه گذاشته بودند. تعداد آنها رفته رفته رو به کاهش بود. گربه قاتل، هر روز یکی از دوستان […]
مهر ۶, ۱۴۰۲
درجنگلی سر سبز و قشنگ ، روی شاخه کهنسال ترین درخت بلوط دو کبوتر سفید آشیانۀ کوچکی داشتند. با شروع فصل تابستان وقتی […]
آذر ۲۸, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: جک با مادرش توی یه روستا زندگی می کردند. اونا یه گاو داشتند که هرروز مقداری […]
اسفند ۲, ۱۴۰۳
تمام حیوانات جنگل همیشه جسی خرگوش رو به خاطر خجالتی بودنش مسخره میکردند. اما وقتی یک دوست به دردسر میافتد، این جسی خجالتی است که با […]
بهمن ۲۳, ۱۴۰۳
در دل یک جنگل سبز و زیبا، چهار دوست خوب زندگی میکردند. خرگوش کوچولو: با گوشهای تیز و پشم نرم و سفید که […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
رانتیدوا در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد. او حتی در کودکی ثروت خود را با نیازمندان تقسیم می کرد. در جوانی ازدواج کرد […]
آذر ۲۸, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: داستان اصلی زیبای خفته: فرمانروای یکی از سرزمین های دوردست و همسرش، از اینکه بچه ای […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل این داستان نوستالوژی را از اینجا بشنوید: در زمان های خیلی قدیم توی یه روستای سرسبز و قشنگ پسرکی زندگی می کرد […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
کلاغ سیاه و زیرکی به نام زاغی در بالای درخت گردو خانه داشت. یک روز صبح، زاغی از خواب بیدار شد و حسابی گرسنه بود. […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل این داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود یکی نبود. پادشاهی بود که توی یه شهر بزرگ حکومت می کرد. این پادشاه […]
فروردین ۲۵, ۱۴۰۴
سالها پیش، در دل جنگلهای شمالی، خرسی بزرگ به نام پاو-پاو زندگی میکرد. او قویترین و شجاعترین خرس زندۀ دنیا بود و مورد احترام […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی زیبا، یک مار به نام سی سی، یک خرگوش بازیگوش به نام خرخی و یک لاک پشت مهربان به نام لاکی زندگی […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
در یک جنگل زیبا و پر از حیوانات، میمونی بازیگوش به نام پشو زندگی میکرد. پشو عاشق بازی با اعداد بود و همیشه سعی […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
در یک روز آفتابی و گرم تابستانی، مورچه کوچولویی مشغول جمعآوری دانهها بود. او دانهها را با دقت به لانهاش میبرد تا برای زمستان […]
اسفند ۳, ۱۴۰۳
من همی همستر هستم! من با مامانم، هنریتا، بابام، هری، خواهرم، هاچی، و برادرم، هال، زندگی میکنم. ما در آمریکای جنوبی زندگی میکنیم، […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران گذشته در گوشهای از این دنیا مردی به همراه همسرش در حاشیه یک شهر زندگی […]
بهمن ۲۸, ۱۴۰۳
یک روز آفتابی، دو خرگوش کوچولو به نامهای پُفک و نبات، در باغچهی سبزیجات بازی میکردند. آنها عاشق هویجهای نارنجی و ترد بودند و […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در زمانهای دور، در مملکتی خیلی دور، پادشاه جوانی زندگی میکرد که خواستار ازدواج با یک پرنسس […]
مهر ۷, ۱۴۰۲
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، میان یک دشت بزرگ و پر گل، آبگیر زلالی بود که از گذشته های خیلی خیلی دور دو […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود یکی نبود. در روزگارهای قدیم، توی یه جنگل سرسبز و خرم، حیوونای زیادی زندگی می کردند. […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی بزرگ، شیری به نام سلطان زندگی میکرد. سلطان خیلی قوی و مهربان بود. او همیشه از حیوانات دیگر مراقبت میکرد. یک روز، سلطان […]
مرداد ۱۶, ۱۴۰۲
روباهی به نام شیکا در یک جنگل بزرگ زندگی می کرد. در این جنگل حیوانات دیگر با خانواده و یا به صورت گروهی در […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی سرسبز و زیبا، دو سنجاب دوست داشتنی به نامهای لورا و مایا زندگی میکردند. آنها عاشق جمع کردن گردوهای خوشمزه بودند و هر […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: توی یه جنگل سرسبز و پر درخت، یه عده میمون بزرگ و قوی باهم زندگی می کردند. […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در یک جنگل بسیار زیبا و سرسبز سه بچه خوک به همراه مادرشون توی یک کلبه زندگی […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
در یک باغچهی پر از گلهای رنگارنگ، مورچهی کوچولویی به نام مینا زندگی میکرد. مینا خیلی دوست داشت دانههای شیرین جمع کند و آنها را […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران گذشته، بازرگان ثروتمندی بود که سه دختر داشت. دختر کوچیکش عاشق گل رز بود و […]
آبان ۶, ۱۴۰۲
روزی مورچهای در حال آب خوردن از رودخانه بود که ناگهان تعادل خود را از دست داد و به رودخانه افتاد. مورچه به گریه […]
فروردین ۲۴, ۱۴۰۴
روی ساحل کنار درختی، خانوادهام و من نشسته بودیم. سپس یک خوک فریاد زد: “یک سگ روی تنه درخت است!” […]
آبان ۱۰, ۱۴۰۲
در مزرعهای یک کشاورز به همراه همسرش زندگی میکردند. آنها غازی داشتند که با بقیه غازها فرق داشت. غاز آنها قادر بود هر روز […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در یک مزرعهی سرسبز و زیبا، یک لک لک بزرگ و مهربان با بچههایش زندگی میکرد. لک لک خیلی دوست داشت به بچههایش درس بدهد […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود، یکی نبود. آسیابانی بود که سه تا پسر داشت. آسیابان هنگام مرگ، آسیاب رو به […]
آذر ۱۸, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران قدیم توی یک شهر بزرگ و قشنگ پادشاهی زندگی میکرد. این پادشاه قصه ما خیلی […]
آبان ۱۷, ۱۴۰۳
در دل یک باتلاق تاریک و عمیق، تمساح کوچولویی به نام تیمی زندگی میکرد. بر خلاف بقیهی تمساحهای خانوادهاش که قوی و جسور بودند، […]
فروردین ۲۴, ۱۴۰۴
آیا تا به حال دربارهی باران، برف، بوران و تگرگ فکر کردهای؟ سلام، من پروفسور مویس تور هستم و قرار است دربارهی آب […]
اسفند ۳, ۱۴۰۳
پرنسس آورا همیشه بهترین جشنهای تولد رو برگزار میکنه و امسال دوستانش از سراسر کهکشان راهی سیارهاش بودن تا از جشنها لذت ببرند. کاپیتان […]
آبان ۷, ۱۴۰۲
روزی روزگاری سه بچه خوک با مادرشان در جنگلی زندگی میکردند. مادرشان پول کافی برای مراقبت از بچه هایش را نداشت. به همین خاطر […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل این داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود یکی نبود. توی یه چمنزار بزرگ، یه خانم بزی خوب و مهربون با بزغاله هاش […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
این یک داستان کودکانه زیبا است که درباره انجام دادن کارهای خانه توسط فرزندان است. من دوست دارم کارهای خانه را انجام بدهم. […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
در جنگلی سرسبز و بزرگ، فیل کوچولویی زندگی میکرد. او خیلی کوچولو بود و از اینکه نمیتوانست مثل بقیه حیوانات سریع بدود یا از […]
آذر ۲۸, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: یکی از شب های زمستون بود. برف می بارید. مردم با عجله به اینطرف و آنطرف می […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در یک جنگل زیبا، حیوانات زیادی با هم زندگی میکردند. یکی از این حیوانات، خرگوش کوچولوی بازیگوش بود. خرگوش کوچولو خیلی دوست داشت با دوستاش […]
فروردین ۲۴, ۱۴۰۴
من یک قورباغه پیدا کردم. با اینکه خودم نوه دارم، انگار دیروز بود که از مدرسه برگشتم و یک قورباغه در اتاقم پیدا […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در یک باغ بزرگ و زیبا، چهار گنجشک کوچولو به نامهای جیک، جیکو، جیکی و جیکا زندگی میکردند. آنها همیشه با هم بازی میکردند و […]
مهر ۶, ۱۴۰۲
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در چمن زاری سرسبز و قشنگ، کنار برکه ای زلال و آبی رنگ، خانم قورباغه ای با بچه […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگارای قدیم توی یه شهر کوچیک یه خاله پیرزن زندگی می کرد که از دار دنیا […]
آبان ۲۵, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، فیلی بسیار بزرگ و قوی در جنگلی زندگی میکرد. این فیل خیلی مغرور بود و به همه حیوانات زور میگفت. یک روز، […]
آبان ۲۵, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، بازرگانی ثروتمند بود که دو پسر داشت. پدرشان به آنها گفت که در زندگی باید به دنبال سه چیز باشند: زندگی راحت، […]
بهمن ۲۰, ۱۴۰۳
روزی روزگاری در جنگلی بزرگ و سبز، روباهی تنها زندگی میکرد. او خیلی دوست داشت با حیوانات دیگر بازی کند، اما همه آنها مشغول کار […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: دختری زیبا به نام سیندرلا که مادرش سالها پیش مرده بود، پدرش هم بعد از ازدواج با […]
اسفند ۸, ۱۴۰۳
مدتی پیش، در رودخانهای با آبهای زلال و شفاف، نزدیک به یک شهر کوچک، دو ماهی خیلی بزرگ زندگی میکردند. در واقع، این ماهیها آنقدر […]
آذر ۲۸, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: آلیس با خواهرش به جنگل رفته بود. یکدفعه خرگوشی رو دید که با جلیقه و ساعت با […]
بهمن ۲۹, ۱۴۰۳
در دل جنگلی سرسبز، آهویی زیبا به نام باران زندگی میکرد. باران عاشق گلهای رنگارنگ بود و هر روز برای چیدن گلهای تازه به دشت […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در زمانهای خیلی قدیم، زنی مهربان و خوش قلب بود که بچه نداشت. اون تنها زندگی […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران قدیم، پیرمردی تنها به نام ژپتو توی یه کلبه کوچیک زندگی میکرد. اون هیچ فرزندی […]
آبان ۱۷, ۱۴۰۳
در دل یک رودخانهی آرام و زیبا، تمساح بزرگی زندگی میکرد. اسمش تام بود. تام برخلاف خیلی از تمساحها که ترسناک و خشن هستند، […]
آبان ۲۴, ۱۴۰۳
روزی روزگاری، نجار پیری به نام ژپتو زندگی میکرد. او آرزوی داشتن پسری را داشت. روزی تصمیم گرفت عروسکی چوبی بسازد و نام او […]
خرداد ۱۲, ۱۴۰۳
روزی روزگاری چهار خرگوش کوچولو بودند که نامهایشان فلپسی، موپسی، دم پنبه ای و پیتر بود. آنها با مادرشان در یک ساحل شنی، زیر ریشه […]
مهر ۶, ۱۴۰۲
در جنگلی سرسبز و خرم، حیوانات مختلفی با خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کردند. روزها، وقتی پرتو نور خورشید از لابه لای برگ […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران قدیم، خانوادهای بودند به نام دارلینگ. این خانواده سه تا بچه داشتند. دو تا پسر […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در یک جنگل بزرگ و زیبا، سه کلاغ کوچولو زندگی می کردند. آنها خیلی بازیگوش بودند و همیشه با هم دنبال ماجراجویی می گشتند. یک […]
آبان ۲۵, ۱۴۰۳
در برکهای زیبا، قورباغهای زندگی میکرد. او لانهای داشت و در آنجا تخمگذاری میکرد. اما مشکلی بزرگ وجود داشت؛ ماری در نزدیکی آن برکه […]
مهر ۶, ۱۴۰۲
در گذشته های خیلی خیلی دور، در بیشه زاری سر سبز و خرم، شیرلاغر و بیماری زندگی می کرد که بر اثر پیری و ناتوانی، […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
یک روز صبح آفتابی، شش تا جوجه تیغی کوچولو با هم قرار گذاشتند تا به گردش بروند. آنها خیلی هیجانزده بودند. هر کدام یک […]
بهمن ۲۱, ۱۴۰۳
در اعماق یک اقیانوس آبی و زیبا، سه دوست صمیمی زندگی میکردند. یکی از آنها یک ماهی رنگارنگ به نام نوری بود که عاشق شنا […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: شب کریسمس بود. بچهها مشغول برف بازی بودند. اسکروچ از پشت پنجره به بیرون نگاه میکرد. کریسمس […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
یک روز بارانی، هفت تا حیوان دوست داشتنی در یک جنگل رنگارنگ جمع شده بودند. یک روباه نارنجی، یک خرگوش سفید، یک خرس قهوهای، […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دوتا بچه ی زرنگ و بازیگوش با پدر و نامادریشون توی […]
اسفند ۹, ۱۴۰۳
وقتی که هکتور خرچنگ تنها در شنهای کمعمق آبگیر می خزید، سایه عجیبی را دید که در حال گسترش در تپهها و درههای کوچکی از شنها […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی انبوه و تاریک، پلنگی به نام “سیاه” زندگی میکرد. سیاه، پلنگی قوی و شجاع بود، اما کمی هم مغرور بود. او همیشه فکر […]
بهمن ۳۰, ۱۴۰۳
در جنگلی انبوه، روباهی حیلهگر به نام روبی و مارمولکی بازیگوش به نام لیزی زندگی میکردند. روبی همیشه به دنبال غذا بود و لیزی […]
آذر ۲۰, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. وسط یه شهر بزرگ، یه خونه ی قدیمی […]
فروردین ۲۵, ۱۴۰۴
آررغ، ای رفقای دلیر، من برای شما داستانی دارم، داستانی از گنجهای ناشناخته و پسری جوان که آنها را یافت. و می پرسید من […]
دی ۲, ۱۴۰۳
نسخه کامل داستان را از اینجا بشنوید: در روزگاران قدیم توی یه روستای سرسبز و زیبا، دو کودک مهربون یکی پسر و یه دختر […]
بهمن ۲۴, ۱۴۰۳
یک مامان اردک مهربون، هشت تا جوجه اردک ناز داشت. هر روز صبح، مامان اردک بچههایش را برای گردش به کنار دریاچه میبرد. آنها در آب […]
این بخش شامل قصه های کوتاه متنی و صوتی برای کودکان و نوجوانان می باشد.


