قصه هنوز نرسیدیم؟ – نویسنده : تی. آلبرت

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 
 

 

جنی و جیمی دوقلو بودند و چقدر هیجان‌زده بودند! آن‌ها به تازگی پیش‌دبستانی را تمام کرده بودند و چون خوب عمل کرده بودند، قرار بود به باغ‌وحش بزرگ شهر بروند.

 

 

بعد از اینکه در صندلی‌های عقب ماشین خانوادگی نشستند، مامان کمربندهای ایمنی آن‌ها را چک کرد و بابا گفت: “اگر همه آماده هستند، سفر شروع شود.” آن‌ها راه افتادند و به سمت باغ‌وحش بزرگ شهر حرکت کردند.

 

 

باغ‌ وحش بزرگ شهر خیلی از خانه دور بود. طولی نکشید که جنی و جیمی کسل شدند. آن‌ها خیلی هیجان‌زده بودند و فقط می‌خواستند حیوانات را ببینند، حتی کمی بادام‌زمینی، پاپ‌کورن و سودا بخورند. اما سفر خیلی طول کشیده بود.

 

 

جیمی پرسید: «ما رسیدیم؟»
مادرش پاسخ داد: «نه. کمی طول می‌کشد. چرا تو و جنی از پنجره بیرون را نگاه نمی‌کنید تا درختان کاج را بشمارید؟»

 

 

جیمی به جنی نگاه کرد و سپس سعی کرد از پنجره بیرون را تماشا کند. اما آن‌ها آنقدر پایین صندلی نشسته بودند که نمی‌توانستند چیزی ببینند.

 

 

جنی با نارضایتی گفت: «بابا، ما نمی‌توانیم از پنجره بیرون رو ببینیم. آیا رسیدیم؟»
جیمی با صدای بلند گفت: «آره، رسیدیم؟»

 

 

 مامان گفت: «ما داریم نزدیک می‌شیم. چرا هر دو شما یه آهنگ نمی‌زنید؟ اینطور زمان سریع‌تر می‌گذره.»
جنی گفت: «باشه.» سپس به جیمی نزدیک شد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. هر دو لبخند زدند و کمی خندیدند، سپس رو به جلو ماشین نشستند و شروع به آواز خواندن کردند.

 

 

«آیا رسیدیم؟… آیا رسیدیم؟… آیا رسیدیم؟ آیا رسیدیم؟…
آیا ما، ما، رسیدیم، رسیدیم، هنوز؟… آیا رسیدیم؟ آیا رسیدیم؟…»

 

پدرشان به مادرش نگاه کرد و آرام گفت: «نمی‌دانم شما چه فکر می‌کنید، اما خوشحالم که اینجا هستیم.»
سپس با صدای عمیق فریاد زد: «وای! ما رسیدیم!»
جنی و جیمی خندیدند.

 

 

جیمی و جنی روز خیلی خوبی داشتند. آن‌ها هر حیوانی را بازدید کردند، در باغ‌وحش حیوانات خانگی کلی خوش گذراندند و هات‌داگ، پاپ‌کورن و بادام‌زمینی خوردند. کم‌کم وقت برگشتن شد. مامان کمربندهای ایمنی آن‌ها را بست و آن‌ها به سمت خانه حرکت کردند.

 

 

پدر آرام به مادرش گفت: «امیدوارم خسته شده باشن و بخوابن»،
«آیا رسیدیم؟» جنی با صدای نرم خندید.

 

 

 

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده :

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *