مدتی پیش، در رودخانهای با آبهای زلال و شفاف، نزدیک به یک شهر کوچک، دو ماهی خیلی بزرگ زندگی میکردند. در واقع، این ماهیها آنقدر بزرگ بودند که از هیچ چیزی نمیترسیدند. آنها هر جایی که میخواستند شنا میکردند.
آنها نخهای ماهیگیری بچهها را در رودخانه گره میزدند. وقتی گرسنه میشدند، میخوردند و هر کسی که روی ساحل نشسته بود را خیس میکردند. آنها پادشاهان بزرگ و شجاع رودخانهی زلال و شفاف بودند.
یک روز، یک قورباغهی نر بزرگ و خانوادهاش به آن منطقه آمدند. قورباغه نر دو ماهی بزرگ و شجاع را در رودخانهی زلال و شفاف دید و خواست با آنها صحبت کند. اما از آنها میترسید.
او چیز زیادی دربارهی رودخانهی زلال و ماهیهای بزرگ و شجاعی که در آن زندگی میکردند نمیدانست و از این میترسید که خورده شود.
مدت زیادی بود که او ماهیهای بزرگ و شجاع، رودخانهی زلال و همهچیز دور و برش را تماشا میکرد تا مطمئن شود که همه چیز امن است. قورباغه خیلی زرنگ بود و از عقل سلیم خودش برای هدایت کردنش استفاده میکرد. بعد، با یک پرش بزرگ، به داخل رودخانهی زلال پرید تا خود را معرفی کند.
او گفت: “من کروکر هستم، بزرگترین و باهوشترین قورباغهی نر در دنیا!”
یکی از ماهیها جواب داد: “آیا اینطور است؟”
“ما بزرگترین و شجاعترین ماهیهای رودخانهی زلال هستیم.”
ماهی دیگر به کروکر نگاه کرد و گفت:
“اگر مهربان باشی، شاید اجازه بدهیم که از آب ما استفاده کنی.”
سهتایی با هم حرف زدند و به مرور زمان، ماهیهای بزرگ و شجاع و کروکر دوست شدند. هر روز سهتایی در همان نقطه از رودخانهی زلال همدیگر را میدیدند تا بخورند، صحبت کنند و بازی کنند.
یک شب دیرهنگام، وقتی سهتایی مشغول صحبت بودند، دو ماهیگیر از کنارشان گذشتند.
کروکر آنها را دید و عقل سلیم به او گفت که باید داخل آب بپرد و زیر ساحل پنهان شود.
اما ماهیهای بزرگ و شجاع آرام آرام در دایرهای شنا کردند تا ماهیگیرها ببینند چقدر بزرگ هستند.
یکی از ماهیگیرها آنها را دید و گفت:
“این رودخانهی زلال ماهیهای خیلی بزرگی داره. فردا صبح دوباره برمیگردیم و اونها رو میگیریم.”
وقتی ماهیگیرها برگشتند و از آنجا دور شدند، دربارهی نوع طعمهای که بزرگترین ماهی رو می گیره بحث کردند.
یکی گفت: ” کرمها.”
دیگری جواب داد: “نه، سوسیسها.”
و همچنان در حالی که از مسیر پیچدرپیچ کنار رودخانهی زلال قدم میزدند، بحثشان را ادامه دادند.
ماهیهای بزرگ و شجاع و کروکر حرفهای ماهیگیرها رو شنیدند.
کروکر گفت: “دوستانم, شنیدید چی گفتن؟ شما باید شنا کنید و پنهان بشید.
من میترسم که اونها من رو بگیرند و بخورند، پس من خانوادهام رو میبرم به یه برکهی نزدیک تا امن باشیم.”
ماهیهای بزرگ و شجاع از شدت خنده حباب میزدند و از آب میپریدند و دوباره به داخل آب میرفتند.
یکی از آنها گفت: “دوست قورباغهی عزیزم، از حرفهای اونها نترس.”
کروکر به ماهیهای شجاع نگاه کرد و گفت: “من ترجیح میدم که امن باشم تا پشیمان.”
“از چیزی که شنیدم، ممکنه دوباره برگردند، پس من با خانوادهام برای امنیت به برکه میرم.”
کروکر رفت و ماهیهای بزرگ و شجاع به عمق رودخانهی زلال شنا کردند.
صبح روز بعد، درست بعد از طلوع آفتاب، دو ماهیگیر به رودخانهی زلال برگشتند جایی که روز قبل دو ماهی بزرگ و شجاع را دیده بودند.
آنها آرام و با احتیاط راه میرفتند تا مزاحم ماهیها نشوند.
“نگاه کن,” یکی از ماهیگیرها با صدای آرام گفت, “اینجا هستن.”
ماهیگیرها با دقت طعمههایشان را انداختند و اجازه دادند که آرامآرام در جریان آب شناور شوند تا ماهیهای بزرگ و شجاع رو جذب کنند. این روش جواب داد! در چند لحظه، هرکدام یکی از ماهیهای بزرگ و شجاع را گیر انداختند.
و سپس نبرد بین ماهیگیرها و ماهیها شروع شد.
ماهیهای بزرگ و شجاع از همهی ترفندهایشان استفاده کردند تا خود را از دام رها کنند.
آنها عمیق فرو رفتند، سریع شنا کردند و از آب پریدند، دم و سرشان را تکان دادند تا شاید بتونند فرار کنند.
نبرد برای بیش از ده دقیقه ادامه داشت، اما در نهایت، ماهیهای بزرگ و شجاع نتونستند مقابل ماهیگیرها مقاومت کنند.
آنها گرفتار شدند!
کروکر از علفهای بلند و امن که برکه را از ساحل رودخانهی زلال جدا میکرد، تماشا می کرد.
آه، ماهیگیرها چقدر هیجانزده بودند! هرکدام در اولین پرتاب روزشون یک ماهی بزرگ و شجاع گرفته بودند. وقتی به خانه برگشتند ، چه داستانی برای گفتن داشتند!
کروکر با دقت به برکه پرید و به خانوادهاش گفت که چه چیزی دیده است.
“هر دو دوست ماهی بزرگ و شجاع من خیلی ماهر بودند، اما باز هم گرفتار شدند.
اما من با منطق قوی ام، خانوادهام را نجات دادم. دلم برایشان تنگ خواهد شد.”
کروکر به خانوادهاش گفت: “ما باید از این اتفاق یک درس بگیریم,”
“در اولین نشانهی خطر، از عقل سلیم استفاده کنید و سریع عمل کنید تا خودتان رو نجات بدید.”