بخش نهم : پادشاهی فریدون و مرگ فرزندش ایرج

گنجینه صوتی اشعار

 

چون فریدون به پادشاهی رسید، در روزی از روزهای نیک مهر ماه، به رسم شاهنشاهی تاج کیانی بر سر نهاد و برتخت پادشاهی نشست. زمانی که خبر پادشاهی فریدون به گوش مادرش فرانک رسید، او به شکرانه پیروزی فرزند بر ضحاک ماردوش پیشانی بر خاک گذاشت و نفرین ها بر ضحاک کرد و ستایش ها و آفرین ها بر کردگار جهان آفرین فرستاد و هر آنچه که داشت را به بیچارگان و درماندگان بخشید.

 

 عمر فریدون به دادگری و آبادانی ایران زمین طی شد و چون به پنجاه سالگی رسید، سه فرزند داشت به نام های سلم، تور و ایرج. سلم و تور زاده شهرناز بودند و بزرگ تر و ایرج زاده ارنواز بود و کوچک تر.

 

 پدر، فرزندان را به گرد جهان فرستاد تا آشکار و نهانش ببینند و سرد و گرم روزگار بچشند و برای خود همسری برگزینند. آن هم سه خواهر از یک پدر و مادر.

 

 چون فرزندان از سفر بازگشتند، پدر خرد و هوشان را آزمود. آنگاه جهان را سه بخش کرد و هر بخش را به پسری بخشید. روم و خاور را به سلم، چین و توران را به تور و ایران زمین را به ایرج سپرد.

 

هرسه فرزند با دلی شاد و پر سرور بر تخت پادشاهی تکیه زدند تا روزگاران سپری شد و فریدون پیر و ناتوان گشت. فرزند بزرگش سلم که از پادشاهی روم و خاورزمین ناخشنود بود، نامه ای به تور نوشت که ما سه فرزند بودیم و هر سه شایسته شهریاری. اما بخت با کوچک ترین ما یار شد و پادشاهی ایران زمین به او رسید. درحالی که من فرزند بزرگتر بودم و ایران زمین سهم من بود.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 اینک دیگر از من گذشته و تو لایق تری. پدر بر من و تو ستم رواداشته و در حقمان کوتاهی کرده.

 

سخن های سلم، بر دل سیاه تور اثر کرد و خشمش را برانگیخت. پس دو برادر موبدی سخن گوی را برگزیدند و نزد فریدون فرستادند تا ناخشنودیشان را به او گوشزد کنند.

 

چون فریدون پیغام موبد را شنید، اندوهگین شد و پاسخ پسران را این گونه داد: سوگند به نام آن یزدان پاک. سوگند به آن خورشید تابناک و آن تیره خاک که پدر در حق هیچ کدامتان بدی و کوتاهی نکرده. اکنون که اهریمن بر دل های شما چیره شده و شما را فریفته، بهتر است که رستگاری پیشه کنید و آن را رهتوشه راه خویش سازید. باشد که از رنج و مشقت رهایی یابید.

 

فریدون، ایرج را از اندیشه اهریمنی برادران آگاه ساخت. ایرج که از کین برادران آزرده خاطر شده بود به پدر گفت: شهریارا اگر اجازه دهید تاج و تخت را رها سازم و بی سپاه نزد برادرانم روم تا مهرشان را به دست آورم.

 

 پس ایرج با نامه پدر به سوی برادرانش شتافت اما بی مهریشان را دید. از سویی دیگر سپاهیان هر دو برادر به مهر ایرج دل بستند و او را شایسته تاج و تخت دیدند و این اندیشه سپاهیان، دل برادران را آشفته تر ساخت و خشمشان را لبریزتر.

 

 پس آنان آهنگ کشتن برادر کوچک کردند و ایرج همچنان به دلجوییشان می کوشید. دل تور که از سخنان مهرآمیز ایرج به جوش آمده بود، از جا برخاست و پایه کرسی زرینی که بر آن نشسته بود را به دست گرفت و بر فرق ایرج کوبید.

 

 شهریار ایران زمین چون بی مهری و کین تور را دید از او امان خواست و کوشید که او را از فرجام اندیشه ناپاکش آگاه سازد اما آن سیاه دل با خنجری سر شهریار کوچک را از تن جدا کرد و آن را با پیکی تیرپا به نزد پدر فرستاد.

 

 فریدون که دو دیده اش را به راه شهریار ایران زمین دوخته بود، چون سر بریده فرزند را دید، ناله ای کرد و از اسب به زیر افتاد و سپاهیانش جامه ها چاک چاک کردند و خاک بر سر ریختند.

 

 فریدون سر ایرج را در کنار خود نهاد و آنگاه رو به آسمان کرد و در سوگ فرزند چنان گریست که از اشک چشمانش گیاهی رویید. او از یزدان پاک امان خواست تا با چشم خویش آن روز را ببیند که از نسل و نژاد ایرج ناموری بیاید و به خونخواهی سر از تن این دو بیدادگر جدا سازد.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *