بخش پنجاه و ششم : کشتی گرفتن رستم و سهراب

گنجینه صوتی اشعار

 

چو تاریکی شب گذشت و سپیده سر زد، دو پهلوان بر سر قرار آمدند. سهراب با گشاده رویی به جهان پهلوان گفت: بیا تا تیر و شمشیر را بر زمین اندازیم و خلوتی گزینیم و دل از کین و خشم بشوییم که من مهرت به دل گرفته ام و از جنگیدن با تو شرمگینم. برای شناختنت به هر دری زده ام اما کسی نام و نژادت را با من نگفت. شاید تو رستم، پسر سام دستانی و من بی خبرم.

 

رستم پاسخ داد: ای پهلوان نوجوان تا دیروز از کشتی و زور آزمایی سخن می گفتی، امروز از مهر و سازش. بدان که من هرگز فریب مکرت را نخواهم خورد.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 سهراب که از سخنان تلخ رستم دلش رنجیده بود، بار دیگر با او به نبرد پرداخت.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *