چند صباحی از شهریاری کی کاووس بر ایران زمین می گذشت و همه خلق در آسایش و آرامش به سر می بردند. روزی از روزها، شاه بزرگان و نامداران کشور را فراخواند و جشنی باشکوه برپا کرد.
در آن جشن، هر یک از نوازندگان و شاعران و رامشگران در کنار تخت پادشاهی می سرودند و می نواختند. در این میان دیوی وقت را غنیمت شمرد و خود را به چهره رامشگری درآورد و به جشن شاه راه یافت.
چون نوبتش فرارسید گفت: شهریارا من رامشگری هستم از سرزمین مازندران. اگر شاه اجازه دهد، سرودی بخوانم تا مجلس به شگفتی درآید.
شاه که از شنیدن این سخن شاد و خرسند گشته بود، به او اجازه داد تا هنرنمایی کند. رامشگر بربد برداشت و آهنگی دل نواز نواخت و از زیبایی های دیارش خواند.
از هوای خوش بهاری اش تا سرسبزی و آبادانی بوستانش. از لاله و سنبلش تا مرغان و بلبلش. چونان از زیبایی های دیار دیوان گفت که هوش و قرار از جان کی کاووس رفت.