بخش چهل و چهارم : به دنیا آمدن سهراب

گنجینه صوتی اشعار

 

از روزی که رستم، سمنگان و دلبر شیرینش را ترک کرده بود، نه ماهی می گذشت. پس از گذشت آن نه ماه تهمینه نوزاد زیبایش را به دنیا آورد. نوزادی که طالع پهلوانی در چهره اش می درخشید. نام نوزاد را سهراب نهادند.

 

یک ماه از تولد نوزاد نگذشته بود که چون کودکی یک ساله می نمود. در ده سالگی در زمین کسی نبود که توان و یاری نبرد با او را داشته باشد.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

روزها گذشت و سهراب بزرگ و بزرگ تر شد. تا آنکه روزی از روزها نزد مادر آمد و با خشم نام و نشان پدر را پرسید: ای مادر پدرم کیست؟ نامش چیست؟ چون دوستان از من نامش را بپرسند، من چه پاسخ دهم؟

 

 تهمینه که دانست اکنون زمان آن فرارسیده تا راز رستم پهلوان را با فرزندش در میان بگذارد، با مهر مادری سهراب را آرام کرد و گفت: فرزندم تندی مکن و شادمان باش که تو فرزند جهان پهلوان رستم دستانی. همان پهلوانی که یزدان پاک تا به امروز کسی را چون او نیافریده.

 

آنگاه آن بازوبند را به فرزند نشان داد و با بیم و اندوه گفت: همه ترسم از آن است که پدر از دلیری و دلاوری های تو آگاه شود و تو را نزد خویش فراخواند و دل مادر از فراق و دوری روی تو پر از درد و اندوه شود. فرزندم زین پس بسیار بکوش تا این راز سر به مهر بماند. چون اگر افراسیاب، دشمن دیرینه پدرت از این راز آگاه شود، ممکن است از روی کین خواهی تو را نابود و تباه سازد.

 

چون سهراب سخن مادر شنید خشنود شد و گفت: اکنون من سپاهی گران از ترکان جنگاور گرد می آورم و به سوی ایران زمین می شتابم. چون کی کاووس را از تخت به زیر آوردم، پدرم رستم را بر تخت شاهی می نشانم و تو را شهبانوی ایران میکنم.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *