هنگامی سپاه تورانیان با سردارانی چون شماساس و خزروان و گلباد، به کنار رود هیرمند رسیدند که زال برای خاکسپاری جهان پهلوان سام نریمان به بیرون از شهر رفته بود و زابلستان از حضورش تهی بود. اما محراب کابلی جای خالی زال را پر کرده و امور کشور را به دست گرفته بود.
چون خبر رسیدن سپاه تورانیان به محراب رسید، با رندی بسیار پیکی سوی سپاه تورانیان فرستاد و گفت: من نیز تازی هستم و از نژاد ضحاک و خواهان پادشاه توران زمین. چون امان دهید، زابل و کابل را به افراسیاب می سپارم و خود کمر به خدمتش می بندم.
با چنین تدبیری از محراب، سپاه تورانیان بدون هیچ گزند و آسیبی وارد زابلستان شدند. محراب وقت را غنیمت شمرد و بی درنگ پیکی سوی زار فرستاد و از او خواست که خود را به زابل برساند و تدبیری بیندیشد.
تا پیغام محراب به زال رسید، بی درنگ خود را به زابل رساند و در همان شب نبرد را با سپاه تورانیان آغاز کرد. زال سوار بر اسب و گرز گاو سر به دست، به تورانیان حمله کرد.
نخست از همه خزروان را با گرز گرانش از پای درآورد و می خواست شماساس را نابود سازد که او را نیافت و به جای او گردن گلباد را با تیغ برنده از تن جدا کرد.
در میدان کارزار شماساس که فرجام کار خویش را شکست و مرگ به دست زال می دید، وقت را غنیمت شمرد و با سپاهی به سوی افراسیاب گریخت. چون شماساس و سپاه تورانیان به بیابانی رسیدند، قارون و سپاهیانش راه را بر او بستند و دانستند که زال چه بر سر سپاهیان تورانی آورده و اینان راه گریز در پیش گرفتند. پس بی درنگ به شماساس و سپاهیانش حمله کردند و تعداد بی شماری از آنان را نابود ساختند.
افراسیاب که از شکست و کشته شدن سپاهیانش سخت آشفته بود، دستور داد تا نوذرشاه را بیاورند و با خشم و کینی که در دل داشت، سر آن شاه جوان را با تیغی تیز از تن جدا کرد.
پس از آن او از توران به ایران زمین آمد و تاج کیانی بر سر نهاد. چون خبر کشته شدن شهریار ایران به زال رسید، بی درنگ با سپاهی گران راهی پارس شد. پیش از آغاز جنگ، زال در این اندیشه بود که چه کسی را جانشین شهریار ایران کند.
به دستور او زوطهماسب شهریار ایران شد و بر تخت شاهی نشست و دادگری پیشه کرد. چندی گذشت. جنگ ایرانیان و تورانیان همچنان ادامه داشت که خشکسالی ایران زمین را در بر گرفت. گل و گیاه به صحرا خشکیدند و ماهیان به دریا. چون چشمه ها و رودها خشکیده بودند، ایرانیان و تورانیان خسته به پیشنهاد افراسیاب دست از نبرد کشیدند.
چراکه او پیامی به زوطهماسب فرستاد و گفت: شاید این خشکسالی و قحطی از آن روست که ما دست از جنگ و ستیزه برداریم و با صلح و دوستی روزگار بگذرانیم. شاید که دادار توانا ما را از این آفت و بلا برهاند.
شهریار ایران، سخن افراسیاب را پذیرفت. پس بین آن دو صلح افتاد و رود جیحون مرز توران و ایران شد. سال ها بدین منوال گذشت. سرانجام زوطهماسب، شهریار ایران در سن هشتاد و پنج سالگی جان به جان افرین تسلیم کرد و با مرگ او بار دیگر وسوسه یورش و حمله به ایران در جان افراسیاب افتاد.
او عهدش را با ایرانیان شکست و با سپاهی عظیم راهی شد. چون موبدان و بزرگان ایران زمین از حمله افراسیاب خبردار شدند، بار دیگر دست به دامان زال شدند تا ایران را بار دیگر از چنگ دشمن برهاند.
اما زال پیر که روز و شب عمرش را به پاسداری ایران و ایران زمین گذرانده بود گفت که دیگر توان نبرد با دشمن را ندارد اما دل ایرانیان را به بودن شیرمردی چون رستم دستان امیدوار کرد.