ضحاک که روز و شب از ترس فریدون پریشان بود و لحظه ای آرام و قرار نداشت، دستور داد که همه موبدان و بزرگان ایران زمین در محضرش گرد آیند. آنگاه به آنان گفت: مرا دشمنی است به نام فریدون که به سال خورد است اما بزرگزاده و هوشیار. همانگونه که می دانید، آدم دانا دشمن خرد را حقیر نمی شمارد.
پس سپاهی از مردم و دیو و پری گرد می آورم تا مرا و تاج و تختم را پاسداری کنند و شما موبدان و بزرگان در این محضر بر دادگری من گواهی می دهید که راهم راست بود و سخنم درست.
دست های لرزان دانایان از بیم مرگ گواهی نوشتند و باضحاک ماردوش هم داستان شدند. سکوت بود و هراس تا اینکه خروش دادخواهی مردی سکوت کاخ را شکست و به گوش بزرگان رسید.
ضحاک خشمگین شد و پرسید: ای مرد از چه کسی ستم دیده ای که اینگونه به دادخواهی آمدی؟ مرد دادخواه دگرباره خروشید و دست بر سرزنان گفت: من کاوه آهنگرم و به دادخواهی خون ریخته شده فرزندانم آمده ام.
فرزندانی که به دستور تو کشته شده اند تا مغز سرشان خوراک مارانت شوند. حال گماشتگانت آمده اند و آخرین فرزندم را نیز از من گرفته اند. اینک به دادخواهی آمده ام و از تو میخواهم که او را به من بازگردانی.
ضحاک چون سخنان کاوه آهنگر را شنید، از بی پروایی کلامش شگفت زده شد و مصلحت را در آن دید که فرزندش را به او بازگرداند و از کاوه خواست تا او هم مانند دیگر بزرگان به درستی و نیکی شاه در آن محضر گواهی دهد.
چون کاوه این سخن را شنید، لرزید و خروشید و از جایش برخاست و بزرگان محضر را ملامت کرد و گفت: شما دل و دین به ضحاک سپردید و راه دوزخ در پیش گرفته اید اما من نه از پادشاه می هراسم و نه در این محضر، به دروغ به راستی اش گواهی می دهم.
سپس با فرزندش از ایوان شاهی خارج شد. چون به کوی و بازار رسید پیش بند چرمین آهنگری را از کمر گشود و چون درفشی بر نیزه کرد. آنگاه مردم یزدان پرست را به هواداری فریدون و جنگ با ضحاک ماردوش فراخواند.
دیری نگذشت که فریدون به شورشیان پیوست و نخست پیش بند چرمین کاوه آهنگر را به رسم و آیین کیانی به انواع سنگ های قیمتی ،در و گوهر آراست و آن را درفش کیانی نامید.
سپس دو برادرش یعنی کتایون و شادکام را روانه بازار آهنگران کرد تا گرزی آهنین به شکل سر گاومیش برایش بسازند. گرز گاوسر که آماده شد ، فریدون جامه رزم پوشید و آن را برداشت و با سپاهی از پیلان و گاو میشان به جنگ ضحاک شتافت.
فریدون چون به اروندرود رسید، به رودبانان پیغام فرستاد که کشتی ها و ذورق ها بر آب بگذارند تا سپاهیانش از رودخانه بگذرند. اما رودبانان پاسخ دادند: شاه دستور داده است که بی اجازه او حتی پشه ای هم نمی تواند از این رود بگذرد.
فریدون از شنیدن این پاسخ برآشفت و بر اسب تیزپایش گلرنگ نشست و دل به دریا زد و از رودخانه گذشت. سپاهیانش نیز از پی او تاختند تا آنجا که فریدون با یک نگاه کاخ شاهنشاهی ضحاک را دید و دانست که آن کاخ تابان، خانه ضحاک ماردوش است.