چهل سال از روزگار پادشاهی ضحاک ماردوش بر ایران زمین می گذشت و او همچنان به بیدادگری هایش مشغول بود که ناگهان شبی دیدن رویایی در خواب چنان پریشان خاطرش کرد که از صدای بانگ و فریادش در و دیوار کاخ به لرزه درآمد.
این رویا چه بود؟ این رویا چه بود که در اندک زمانی همه موبدان و خوابگزاران و پیشگویان شهر، سراسیمه به سوی کاخ شاهی دویدند تا شاه بی قرار را آرام کنند.
ضحاک در رویای شبانه اش سه مرد جنگجو را دید که از ایوان شاهی به سویش تاختند و یکی از انها که جوان تر بود و فر ایزدی بر پیشانی اش می درخشید او را کشان کشان تا کوه دماوند برد و دربندش کرد.
تعبیر این خواب چه بود که همه موبدان و خوابگزاران از بیم ضحاک سه شبانه روز لب فروبستند و سکوت اختیار کردند. روز چهارم که فرارسید صبر وقرار شاه به سر آمد و گفت: اگر پیشگویان راز نهفته در رویایش را به او بازنگویند، یکایکشان را بر دار خواهد اویخت.
سرانجام یکی از موبدان دانا و خردمند که زیرک نام داشت، دل به دریا زد و لب به سخن گشود: شهریارا در ایران زمین پسری به نام آفریدون از مادر زاده خواهد شد که به وقت جوانی به خونخواهی پدر و دایه اش، بر مایه می آید و چون به بندت کشید، با گرزی گاوسر تو را از پای درمی آورد.
ضحاک چون این سخنان را شنید بیهوش شد و از تخت پادشاهی فروافتاد و چون دگر بار به هوش آمد فرمان داد که آفریدون را پیدا کنند. پس به فرمان او هر کوی و برزن را به دنبال نام و نشانی از فریدون جوییدند و پوییدند تا قبل از زاده شدن از مادر نابودش سازند.
اما بخت با فریدون یار شد و او از مادری مهربان به نام فرانک زاده شد. زوربانان ضحاک که برای جستن فریدون به هر دری می زدند سرانجام پدرش آبتین را به بند کشیده و نابود کردند.
فرانک از ترس زوربانان نوزادش را به آغوش کشید و به مرغزاری گریخت. از قضا مرغزار را نگهبانی بود دلسوز و نگهبان را گاوی بود پرشیر و مهربان به نام بر مایه.
پس فرانک نوزاد را به دست نگهبان سپرد و او در حقش پدری کرد و بر مایه سه سال دایه نوزاد شد و او را با شیر پستان هایش سیر کرد و پرورش داد. دیری نگذشت که فرانک سراسیمه به مرغزار بازگشت چون شنیده بود که زوربانان ضحاک همچنان در جستجوی فریدون هستند. پس نوزاد را از نگهبان بازگرفت تا به سوی هندوستان بگریزد.
زوربانان ضحاک به مرغزار هجوم آوردند و بر مایه را کشتند و به جستجوی فریدون پرداختند اما نام و نشانی از او نیافتند که نیافتند. فرانک کودک دلبندش را در آغوش گرفت و به فراز کوه البرز پناه برد.
در البرز نیک مردی می زیست، پاکدل. فرانک کودک را به او سپرد و خود در دامنه کوه خلوت گزید. سال ها گذشت تا فریدون به شانزده سالگی رسید و از فراز البرز به جستجوی مادر به پای او آمد.
چون مادر را یافت از او نام و نشان پدر را پرسید. مادر نام و نژاد آبتین را برای فرزندش باز گفت و راز مرگ پدر ودایه اش بر مایه را با وی در میان گذاشت. فریدون چون سخنان مادر شنید برآشفت و درد و کین خونخواهی پدر در دلش جوشید.
پس به مادر گفت: به فرمان ایزد یکتا ضحاک ماردوش را از تخت شاهی به زیر می آورم و او را به خاک و خون می کشم.