آن هوروش زیبا با خنجر زبانش چنان دل پهلوان جوان را ریش کرد که سهراب بی درنگ به ویرانی دژ فرمان داد. چون خبر ویرانی دژ به گوش کژدهم پیر رسید، پیکی تیزها سوی شهریار ایران فرستاد تا او را از آنچه که رخ داده بود آگاه سازد.
آنگاه به همراه گرد آفرید و سپاهیانش از راه پنهانی دژ گریختند و به سویی پناه بردند. چون دژ به دست سپاهیان توران افتاد، سهراب درش را گشود و به جستجوی گرد آفرید پرداخت. هیچ نشانی از او نیافت.
سهراب که دل به مهر و پیوند دختر کژدهم بسته بود با خود گفت: دریغ و افسوس که آن ماه تابانم به زیر ابر پنهان شد. آن آهوی زیبایی که به دام افکنده بودم از دستم گریخت. پری پیکری بود که ناگهان بر من نمایان شد و دل از دستم ربود.
همچنان از غم هجران گرد آفرید می سوخت اما لب به سخن باز نمی کرد مبادا تا کسی به رازش پی ببرد.