روزی از روزها، رستم دستان با دلی پر از اندوه سوار بر رخش به قصد شکار از شهر بیرون آمد. چون به مرغزاری سرسبز و خوش آب وهوا رسید که در نزدیکی مرز توران قرار داشت، از اسب فرود آمد و زین از پشت رخش برداشت تا با آسودگی در بیشه زار چرا کند.
آنگاه گورخری به کمند اسیر کرد و آن را بر آتشی فروزان بریان کرد و خورد. چون سیر شد خوابی به چشمانش آمد و در همان بیشه زار به خواب عمیقی فرورفت. از قضا گروهی از ترکان سوارکار که از آن سوی مرغزار می گذشتند، چشمشان بر رخش افتاد و از پیش روان شدند.
رخش را به کمندی انداختند و سوی سمنگان رهسپار شدند. رستم که از خواب بیدار شد، هر چه گشت رخش را نیافت. پس با دلی غمگین و سراسیمه به سوی شهر سمنگان شتافت و در دل خود گفت: چنین است رسم سرای درشت. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.
چون به سمنگان رسید، شاه آن سرزمین با گشاده رویی به استقبالش شتافت و به او قول داد که هر چه زودتر رخش را به او بازگرداند. پس به دستور شاه، بزمی با هنرنمایی نوازندگان برپا کردند تا دل رستم دستان را از غم و اندوه برهانند. چون بزم به پایان رسید و زمان خواب فرارسید، جهان پهلوان را راهی خوابگاهی کردند بزرگ و باشکوه. شب از نیمه گذشته بود و همگان در خواب رفته بودند. کنیزی با شمعی در دست به خوابگاه رستم وارد شد.
رستم که با صدای او از خواب پریده بود، دید که از پس او پری جوانی با چهره ای چون ماه تابان وارد خوابگاهش شد. رستم که از زیبایی او مات و مبهوت شده بود، پرسید: ای پری نام تو چیست و در این شب تیره از من چه می خواهی؟
بانوی جوان پاسخ داد: من تهمینه، دختر شاه سمنگانم و دلم از غم هجر و عشقت پاره پاره گشته. من از نژاد شیران و پلنگانم و آنچنان پاکم که هنوز هیچ گوشی آوایم را نشنیده. من داستان رستم و دلاوری هایش را بارها به گوش شنیده ام و تمنای قلبم این بوده که رویت را از نزدیک ببینم. حال اگر جهان پهلوان بخواهد، آرزوی دیرین مرا برآورده سازد و مرا به همسری برگزیند. باشد که از پیوند من و تو خداوند کودکی دلیر و نیرومند چون رستم به من بخشد.
گفتار شیرین تهمینه بر دل و جان رستم نشست. پس بی درنگ دستور داد تا موبدی پارسا بیاید و تهمینه را از شاه سمنگان برایش خاستگاری کند. چون خبر خاستگاری رستم از تهمینه به گوش شاه به سمنگان رسید، دلش از شادی لبریز گشت و بی درنگ دخت خویش را به همسری رستم دستان درآورد.
چون روزی دیگر فرارسید و رستم آهنگ بازگشت به ایران کرد، بازوبند پهلوانی اش را از بازو درآورد و آن را به تهمینه سپرد و گفت: اگر از تو فرزندی داشتم، این را بر بازویش ببند. چون بدرود دو دلداده به انجام رسید، رستم سوار بر رخش راهی ایران شد و از این راز هرگز با کسی سخن نگفت.