چون نگهبان صدای سهراب شنید، به او جواب داد: منم هژیر. بدان که اکنون سرت را از تنت جدا میکنم و سوی شهریار ایران می فرستم.
چون سهراب سخن هژیر را شنید خنده ای کرد و با نیزه به جنگش شتافت. آنگاه نبرد سختی درگرفت. سهراب با نیزه هژیر را از اسب به زیر کشید و آهنگ کشتنش کرد اما هژیر گرفتار از او امان خواست.
سهراب از خون او چشم پوشید و او را در بند کرد و سوی سردار تورانیان، هومان فرستاد. چون خبر گرفتاری هژیر به گوش گرد آفرید، دخت کژدهم رسید، بسیار خشمگین شد و جامه نبرد بر تن کرد و رخ و گیسوان خود را با زره پوشاند و قدم در میدان رزم گذاشت. چون شیری خروشید و از سپاه دشمن هم آورد خواست.
سهراب راهی میدان شد. تا چشم گرد آفرید به سهراب افتاد، تیرها بود که بر سر آن پهلوان جوان ریخت. سهراب از این کار هم آوردش سخت برآشفت و سپر را بر سر گرفت و سوی گرد آفرید تاخت.
دختر جوان چون دید سهراب به سویش می تازد با نیزه ای تیز او را نشانه گرفت. سهراب چون شیری خشمگین بر گرد آفرید حمله ور شد و با سرنیزه او را از اسب برداشت، خواست که بر زمین بزند اما گرد آفرید بی درنگ دست بر شمشیر برد و با شمشیر تیزش چنان بر نیزه سهراب نواخت که نیزه به دو نیم شد.
گرد آفرید که دانست دیگر تاب و توان نبرد با سهراب را ندارد، بر اسب سوار شد و خواست که از چنگ او بگریزد. ناگهان سهراب از پی او روان شد و چنگ انداخت و کلاهخودش را از سرش برداشت.
چون گیسوان دختر از زره رها گشت و رخ تابناکش از پس آن گیسوان نمایان شد، سهراب دانست که هم آوردش دختری بوده. پس بسیار متحیر شد و با خود گفت: اگر از سپاه ایران چنین دختری به میدان می آید، بی شک سواران و سپاهیانش به روز نبرد غوغایی به پا خواهند کرد. اگر زنان ایرانی چنین اند، پس مردان دلاورش چگونه اند؟
آنگاه گرد آفرید را در کمندی انداخت و به بند کشید. دختر دلاور چون می دانست که نمی تواند به آسودگی از چنگ سهراب بگریزد، با زیرکی به او گفت: اکنون که روی و موی من نمایان گشته، سخن هاست که از نام تو بر سر زبان ها می افتد. همه می گویند پهلوان جوان با دختری به دشت نبرد به رزم برخاست و لحظه ای به او رحم نکرد. نیک آن است که پنهانی به دور از چشم سپاهیان با هم سازش کنیم. اکنون که لشکر و دژبان به فرمان توست، بهتر است صلح و آشتی پیشه کنیم و از جنگ سخن مگوییم.
دل سهراب که اسیر چشم آن پریچهر شده بود، از سخنانش نرم شد و بند از دستش گشود و گفت: ای زیباروی مبادا که پیمان شکنی کنی.
آنگاه با گرد آفرید سوی دژ سپید روان شدند. چون به دژ رسیدند، گرد آفرید خود را به چالاکی در دژ انداخت و دستور داد که بی درنگ در را به روی سهراب ببندند. سپس بر بلندای دژ رفت و بر سهراب و سپاهیانش بسیار خندید و چون سهراب را بر پشت زین اسبش دید گفت: ای سردار تورانی از چه این چنین رنجیدی؟ بهتر نیست که چشم از میدان جنگ بپوشی و راه دیار بازگیری؟
سهراب جوان که دل به مهر گرد آفرید بسته بود، چون دید او با مکر و نیرنگ از چنگش گریخته، آشفته گفت: ای پریچهر، سوگند به تاج و و تختم، سوگند بر ماه و خورشید که برای به دست آوردن تو این دژ را با خاک یکسان خواهم کرد.
گرد آفرید چون سخن سهراب شنید به او خندید و گفت: پهلوان جوان کوشش بیهوده مکن که محال است ترکان توران بتوانند زنان ایرانی داشته باشند. اما با این گرز و والایی که از تو میبینم گمان نمیکنم از نژاد ترکان باشی. نیک آن است که با سپاهیانت سوی توران بازگردی. چرا که اگر شهریار ایران و جهان پهلوانش رستم از بودنت خبردار شوند، نابودت می سازند.