بخش پنجاه و پنجم : رستم از نبرد با سهراب درمانده می شود
چون جنگ به نیمه رسید، دو پهلوان بر هم پیچیدند. رستم دستان که به اشاره انگشتی کوه را با خاک یکسان می کرد، چون دست بر کمربند سهراب برد، هر چه کوشید تا او را بر زمین بکوبد، نتوانست.
دست جهان پهلوان نیروی نبرد نداشت. سهراب که رستم را درمانده دید خندید و گفت: پهلوان می بینم که تاب و تحمل زخم گرزم را نداری.
رستم چون سخن سهراب شنید بار دیگر با او درآمیخت. آنقدر که هر دو پهلوان از نبرد با هم خسته و ناتوان شدند و بر سپاهیان حمله کردند. نخست رستم بود که بر سپاه توران زد و از پی اش سهراب بر سپاه ایران حمله ور شد. خون ها ریختند و سر تن جدا کردند.
چون سهراب از کشتن سپاه ایران فارغ شد، سوی کی کاووس شتافت. رستم تا سهراب را دید بیمناک شد که مبادا شهریار ایران به دست این نوجوان کشته شود. پس بی درنگ از پی اش شتافت و گفت: ای ترک خونخوار، چرا به نبردت با من ادامه نمی دهی و چون گرگی به رمه میزنی؟
سهراب پاسخ داد: این سپاه تورانیان نبود که جنگ را آغاز کرد. نخست تو بودی که بر آنان تاختی.
چون خورشید در پس کوه پنهان گشت و روز به پایان رسید، دو پهلوان قرار گذاشتند که روز دیگر در دشت نبرد با هم کشتی بگیرند. آنگاه هر دو با تنی خسته به سوی سپاه خویش بازگشتند و سهراب از دلاوری های آن پیر شیر دل به هومان گفت و رستم از دلیری آن پهلوان جوان به کی کاووس.