چون خورشید روز جنگ در آسمان برآمد، رستم دستان سردار سپاهی شد که درفش کاویانی برافراشته و به سوی میدان رزم رهسپار بودند. دیری نگذشت که سپاه ایرانیان و تورانیان در برابر هم ایستادند.
جنگ نخست با دلاوری های قارون آغاز شد. چون چشمش به شماساس افتاد، دردم سرش را به تیغ آبگون از تنش جدا کرد. در سوی دیگر میدان رزم، رستم بود که از زال نشان افراسیاب را می خواست تا با او نبرد کند.
زال از در پند و نصیحت پسر وارد شد و گفت: فرزندم، امروز هوشیار باش و خوب به سخنان پدرت گوش کن. اگر می خواهی با پور پشنگ درآویزی، بدان که او چون اژدهاست و آن قدر دلیر و بی باک است که اگر کوه استوار نامش را بشنود از بیم و هراس چون دریا می شود.
رستم پدر را دلداری داد و گفت: هیچ نگران نباش که پشت و پناه من یزدان جهان آفرین است و بس. خواهی دید که در این نبرد چگونه دمار از روزگار افراسیاب درمی آورم.
چون سخنش به پایان رسید، سوار بر رخش تیزپا سوی میدان نبرد تاخت و در چشم به هم زدنی بسیاری از دلاوران و پهلوانان تورانی را از دم تیغ گذراند. افراسیاب چون بی باکی و دلیری رستم را دید، هراسان شد و نام و نشان رستم را از نگهبانان خود جویا شد.
یکی از آنان گفت: او رستم دستان است. پسر سام و با گرز گران او پی شهرت و نام آمده.
افراسیاب شمشیر از میان برکشید و به سوی رستم حمله ور شد. دلاوران ایرانی و تورانی مدتی با هم درآمیختند. در کشاکش نبرد بود که رستم دستان افراسیاب را به چنگ آورد و خواست که او را نزد کی قباد بفرستد که ناگهان کمربند پور پشنگ پاره شد و او بر زمین افتاد و از چنگال رستم رها شد.
در همان گیر و دار رستم با چالاکی بسیار دست انداخت و تاج پادشاهی افراسیاب را از سرش برداشت و با پیک تیز رو نزد کی قباد فرستاد. افراسیاب، بی درنگ سوار بر اسبی شد و از میدان کارزار گریخت.
چون تاج افراسیاب به کی قباد رسید، بسیار شاد شد و دستور داد که همه تورانیان را از دم تیغ بگذرانند. چندی نگذشت که دو سپاه بار دیگر با هم در آویختند و این گرز گران و شمشیر رستم بود که سرهای تورانیان را چون برگ خزان دیده بر خاک فرومی ریخت و زمین را از خون دشمنان چون دریای سرخگون ساخته بود.
زال چون دلاوری فرزندش را دید بسیار شاد و خرسند شد و شکر یزدان پاک را به جای آورد. افراسیاب که از میدان جنگ گریخته بود، نزد پدرش پشنگ بازگشت و آنچه که به چشم دیده بود را برای او باز گفت.
از سپاه ایران و شکست ناپذیریش. از رستم دستان تا دلاوری اش. و پدر را از جنگ با ایرانیان بازداشت و گفت بهتر است که گذشته ها را از یاد و خاطر ببرد و با کی قباد، شهریار ایران صلح و اشتی کند. پشنگ که چاره ای جز صلح نداشت، نامه ای به شاه ایران نوشت و او را به صلح و آشتی فراخواند. نامه را به همراه پیشکش های بسیار نزد کی قباد فرستاد.
چون کی قباد نامه پشنگ را خواند این گونه پاسخ داد: ای شاه توران اگر ستمی بوده از سوی شما بوده که نخست تور سنگدل ایرج را به کام مرگ کشید و کشت سپس افراسیاب، خاک ایران زمین را به خون شهریارش نوذر و مردمان بی گناهش رنگین کرد. از آنجا که جنگ و خون ریزی، آیین مردمان ایران زمین نیست، با تورانیان صلح می کنیم و چون گذشته رود جیحون مرز میان دو کشور می شود.
رستم که از پاسخ کی قباد به پشنگ ناخشنود بود و می دانست که پشنگ چاره ای جز صلح با ایرانیان ندارد، نزد شهریار ایران رفت و گفت: شهریارا تورانیان خوی دیوان دارند و آشتی شان از سر ناچاری است. نیک آن است تا ریشه آنان را بسوزانیم.
کی قباد پند و نصیحت آغاز کرد و صلح و آشتی فراخواند و گفت: هیچ چیزی پایدارتر از دادگری نیست.
آنگاه فرمانروایی زابلستان تا رود سند را به او سپرد و از محراب خواست تا در سامان بخشیدن به کابلستان کوشا باشد. صد سال از پادشاهی کی قباد گذشت. او در این صد سال به آبادانی ایران زمین کوشید و در پیشرفت دانش و هنر و آسایش خلق تلاش های بسیار کرد.
کی قباد چهار پسر داشت به نام های کی کاووس، کی آرش، کی پشین، کی آرمین. کی کاووس را فراخواند و از در پند با او سخن ها گفت که دادگری پیشه کن و زندگانی ما چون درخت برومندی است که قد می کشد و بلند می شود. چون عمری از آن سپری شد، سرانجام این گزند مرگ است که برگ و بارش را زرد می سازد و درخت را بر خاک فرومی اندازد. اما چون بهار گشت، از بیخ و ریشه های همان درخت، درخت تازه ای سوی بلندای آسمان قد می کشد و بار دیگر به برگ و بار می نشیند.