بخش بیستم : رستم به کوه سپند می رود

گنجینه صوتی اشعار

 

 چون زال دلیری و شجاعت رستم را دید، بسیار شگفت زده شد. پس رستم را نزد خویش فراخواند و گفت: هنگام آن رسیده که به کوه سپند بروی. در دشت های سرسبز و زیبای آن کوه، دژی است محکم و سنگی که سالیان پیش پدربزرگم نریمان به فرمان فریدون شاه به آنجا رفت و مردم آن شهر سنگ بزرگی را از فراز کوه بر سرش انداختند و او را کشتند.

 

پس از او پدرم سام، برای فتح آن دژ تلاش های بسیار نمود که بی ثمر ماند. حال تو با شجاعت و دلیری که داری، خود را به شکل ساربانی که بار نمک دارد دربیاور و چنان وارد دژ شو که تو را نشناسند.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 رستم نیز چنان کرد. چون خورشید دمید، گرز گرانش را در بار نمک پنهان کرد و چون ساربانی وارد دژ شد. هوا تیره شد و شب فرارسید. رستم به رزم با نگهبانان دژ پرداخت و یکایکشان را از پای درآورد و زان پس کوه سپند را به آتش کشید و دژ را ویران ساخت.

 

 چون هوا روشن شد و خورشید بر فراز آسمان آمد، رستم به کاویدن پرداخت. خانه سنگی یافت که پر از گنج و گوهر بود. آنگاه به سفارش زال، گنج و گوهرها را بار زد و دژ را چنان ویران کرد که دیگر هیچ اثری از آن بر جای نماند.

 

 در همان هنگام بود که منوچهر شاه درگذشت و پس از صد و بیست سال پادشاهی، پسرش نوذر بر تخت شاهی نشست و شهریار ایران زمین شد.

 

 نوذر، چون پدر بخشندگی و دادگری پیشه کرد و با مردم نیکرو بود. اما دیری نگذشت که دل به اهریمن سپرد و بیدادگری آغاز کرد. پس خلق از او برآشفتند و ملامتش کردند.

 

 نوذرشاه که از آشوب خلق هراسان شد، پیامی به سام فرستاد و از او یاری خواست. چون پیام نوذر به سام رسید، اندوهگین شد و با سپاهیانش به یاری نوذر شتافت.

 

 چون جهان پهلوان به ایران زمین رسید، خلق دست به دامان او شدند و از ستم های نوذر، شکوه ها و گلایه های بسیار کردند. از او خواستند تا نوذر را برکنار کند و خود بر تخت شاهی نشیند.

 

 جهان پهلوان پیشنهاد آنان را رد کرد و در پند و اندرز را به روی نوذرشاه گشود: شهریارا دیدی که چون فریدون از دنیا رفت، نیکی بود که از او به یادگار ماند و چون ضحاک رفت بر او نفرین ماند و دشنام. اینک تو تنها یادگار فریدونی. پس چون او دادگری کن تا خلق از تو به نیک نامی یاد کنند.

 

 پند و اندرزهای سام بر گوش جان نوذر نشست و دادگری پیشه کرد. سام نیز با خاطری آسوده و با هدایایی که شاه به او بخشیده بود، راهی مازندران شد. اما از طرفی در آن سوی مرزها در توران زمین خبر مرگ منوچهرشاه و تاج گذاری نوذر به گوش پشنگ، حاکم توران رسید.

 

 او که به بهانه کین خواهی نیاکانش، تور و سلم، روزگاری پی فرصت می گشت، این رخداد را غنیمت شمرد و سرداران سپاه توران، گرسیوز، ویس، ارجاسب، گلباد، اقریرث را نزد خویش فراخواند و گفت: به یاد دارید که ایرانیان با ما چه کردند؟ اکنون وقت آن است که به کین خواهی تور آزاده و سلم بزرگ، به ایران بتازیم و ایرانیان را نابود سازیم.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *