گیو بی درنگ خود را به زابلستان رساند و نامه شهریار را به دست رستم داد. آنگاه از آنچه که در دژ سپید رخ داده بود، رستم را آگاه ساخت. چنان از جنگاوری و دلاوری های سهراب جوان گفت که خنده بر لب رستم آورد.
آنگاه جهان پهلوان که آوایش به اندوهی دچار بود به گیو گفت: شنیدن این دلاوری ها از آزادگان ایرانی به دور نیست اما تا به امروز چنین دلیری و شجاعتی را از ترکان به خاطر ندارم.
نمی دانم که چه حکمتی در کار یزدان پاک است و این پهلوان جوان تورانی کیست. آیا تا به حال کسی نگفته که این جوان از کجا آمده؟ زیرا من از تهمینه، دختر شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کودک است و راه و رسم جنگ را نمی داند.
چون سخن رستم با گیو سرآمد، آنگاه او را به ایوان خویش برد و دو پهلوان به بزمی شبانه نشستند. چون سپیدی سر زد و خورشید برآمد، گیو از رستم خواست که هرچه زودتر به نزد کی کاووس بازگردند چرا که شهریار ایران از پهلوان جوان تورانی بسیار بیم دارد.
رستم به او پاسخ داد: امروز را نیز دست بدار تا با هم به بزم و شادی بپردازیم و هیچ از شهریار و سپاس سخن مران که اگر بخت با ما یار باشد، از پس دشواری این رزم برمی آییم.
چون شب به پایان رسید و روز دیگر برآمد، رستم بار دیگر از رفتن به جنگ سهراب سر باز زد. گویی نیروی ناشناخته او را از جنگ با فرزندش باز می داشت. چند روزی گذشت. گیو که صبر و طاقتش به سر آمده بود گفت: اگر در زابلستان بمانیم کی کاووس از درنگ ما خشگین می شود و از ما کین به دل می گیرد.
رستم چون بی تابی گیو را دید، دستور داد تا رخش را زین کنند و سپاهی به سرداری برادرش زواره بیاراست و سوی شهریار ایران شتافت.