بخش سی و دوم : خان دوم، رسیدن رستم به چشمه آب

گنجینه صوتی اشعار

 

 چون سپیده سر زد و خورشید بر فراز آسمان تابید، رستم از خواب بیدار شد و سوار بر رخش به سوی دیار دیوان راهی گشت. آن قدر راه پیمود تا به بیابانی خشک و سوزان رسید. بیابانی که در آن خبری از آب نبود. اگر آبی هم بود، تصویری از سراب بود.

 

 رستم که از فرط تشنگی زار و درمانده شده بود، دست به سوی آسمان برد و گفت: ای داور دادگر، تویی که به رنج و سختی ها سرانجام می دهی. تویی که یار و یاور ستم دیدگانی. پس به داد رستم برس و او را یاری کن.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 رستم این را گفت و تن پیلوارش از خستگی و تشنگی بسیار سست شد و بر خاک داغ بیابان افتاد. ناگهان چشم پهلوان به میشی افتاد که از بیابان می گذشت و به سویی می رفت. پس با خود اندیشید: بی شک این میش را آبشخوریست. پس بهتر آن است که از پیش بروم. باشد که از لطف خداوند بهره ای جویم.

 

 آنگاه از پی میش روان شد رفت و رفت تا میش را بر سر چشمه ای دید که آب زلالی داشت. پهلوان چون چشمه را دید، شاد شد و جان و تنش نیرویی تازه یافت. پس لب چشمه رفت و از آن آب گوارا نوشید. آنگاه به رخش هم آب داد و جان و تنش را با آب پاک شستشو داد.

 

 سپس گورخری را به کمند انداخت و بر آتشی بریون کرد و چون تاریکی برآمد به رخش گفت: ای رخش هوشیار من، اگر دشمنی سوی ما آمد، تو با او درنیفت. چراکه خداوند جهان آفرین رستم را برای جنگ آفریده و رخش را برای زین.

 

 چون نصیحت کردن رخش به پایان رسید، در خواب آرامی فرو رفت.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *