بخش سی و هشتم : رستم، کی کاووس و سردارانش را رها می سازد
چون رستم به کی کاووس رسید، بانگ شادی بود که از ایرانیان به هوا برخاست. جهان پهلوان، بند و رسن ها را از دست و پای سرداران ایرانی باز کرد و از خون دل دیو سپید چند قطره ای در دیدگانشان چکاند. پس بی درنگ نور و روشنایی به چشمانشان بازگشت.
چون خستگی از تنشان به در شد، چند روزی را به بزم و سرور نشستند. آنگاه دگرباره آهنگ جنگ کردند و به نبرد شاه مازندران رفتند. چندان دیو کشتند که از سرخی خونشان زمین چو دریای خون گشته بود.
شب هنگام شهریار ایران با خود اندیشید و رو به سردارانش کرد و گفت: بهتر است از جنگ و خون ریزی دست برداریم. حال نامه ای به شاه مازندران می نویسم و از او می خواهم تا اطاعت پیشه کند و باج و خراج دهد.
آنگاه نامه ی نوشته شده را به دست پهلوانی به نام فرهاد سپردند تا نزد شاه مازندران برود و پیغام شهریار ایران را به او برساند. دیری نگذشت که فرهاد با پاسخ تلخی از سوی شاه مازندران بازآمد.
ایرانیان که دانستند شاه مازندران در سر هوای جنگ دارد، سپاه خود را با دلیرترین سرداران آراستند و به جنگ آنان شتافتند. چون روز جنگ فرارسید، پهلوانی جویا نام از سپاه مازندران به میدان رزم آمد و هم آورد خواست.
رستم بود که از سپاه ایران به هماوردی او شتافت و پهلوان مازندرانی را چنان بر خاک انداخت که زره جنگی به تنش چاک چاک شد. به دستور شاه مازندران جنگ خونینی راه افتاد.
سرانجام به یاری ایزد متعال و دلاوری های رستم زار، جنگ به پیروزی ایرانیان انجامید و دیوان از ترس رستم به هر سو گریزان شدند. جهان پهلوان پی شاه مازندران شتافت و نیزه ای تیز به سویش روانه ساخت.
نیزه مسیری را پیمود و سرانجام در کمرگاه شاه فرود آمد. اما در برابر چشمان متحیر رستم و دیگر سپاهیان، تن شاه دیوان به هوا برخاست و چرخی زد و در تخته سنگی پنهان شد.
به دستور کی کاووس، همه زورمندان آمدند تا تخت سنگ را با زور بازوی خویش بشکافند. اما هیچ یک از آنها کاری از پیش نبرد مگر رستم که با یک دست سنگ را به هوا بلند کرد و گفت: ای دیو پلید، اگر از این سنگ بیرون نیایی، با تبر چنان به جانت می افتم که تکه تکه شوی.
شه دیوان، چون سخن رستم شنید، ترسید و از سنگ بیرون جست. رستم در لحظه او را به چنگ اورد و شاه زشت خوی بدگوهر را نزد کی کاووس برد. به دستور کی کاووس، گردن شاه دیوان را زدند و اولاد پهلوان را بر تختش نشاندند.
چون کاووس و سپاهیانش به ایران رسیدند، مردم ایران زمین به پیشوازشان شتافتند و جشن و سروری برپا کردند. چندی گذشت و رستم دستان از کی کاووس اجازه خواست تا سوی زال زر بازگردد. پس به فرمان کی کاووس با تشریفات بسیار و هدایا و پیشکش های فراوان، جهان پهلوان را تا زابلستان راهی کردند.
چون رستم راهی زابلستان شد، کی کاووس توس را به سپهبدی و گودرز را به سپهداری خود برگزید و راهی سفر به مکران و برورستان شد. از آنجا به زابلستان رفت و با رستم دستان به بزم نشست.
چند روزی سپری شد که پیکی نزد شهریار ایران آمد و خبر داد که بزرگی در سرزمین شام از فرمان شاه سرپیچی کرد و خودسری می کند. کی کاووس چون این خبر را شنید، سپاهی گرانی آراست و به سوی شام لشکر کشید.
از سوی دیگر سپاهیانی از مصر و بربرستان و هاماوران نیز به یاری شام شتافتند و با ایرانیان به جنگ و نبرد پرداختند. سرانجام جنگ چنین شد که ایرانیان پیروز شدند و دشمنان از در آشتی وارد شدند.