بخش دوازدهم : زال و سیمرغ

گنجینه صوتی اشعار

 

چون منوچهر بر تخت شاهی نشست، سام نریمان، جهان پهلوان ایران در سرزمین سیستان همسری اختیار کرد زیباروی و مهربان. روزگاری سپری شد و همسر سام پسری به دنیا آورد.

 

 از آنجایی که رنگ موی نوزاد به سپیدی موی پیرزنان بود، او را زال نامیدند. چون خبر تولد نوزاد سپید موی به سام نریمان رسید، اندوهگین شد و برآشفت. به دستور او، زال را به کوهی بردند. باشد تا اندوه پدر التیام یابد.

 

 از قضا، سیمرغ که برای یافتن قوت و غذای جوجه هایش، بر فراز کوهی به پرواز درآمده بود نوزاد را دید و او را با چنگ و منقار گرفت و به لانه اش برد. کوه البرز لانه سیمرغ بود و جوجه های سیمرغ، چشم انتظار مادر.

 

 چون جوجه ها نوزاد سپید موی را دیدند، دل به مهرش بستند. سالیانی طی شد و سیمرغ زال را چون جوجه هایش پرورش داد.

 

روزی از روزها، زال برنا خواست که از فراز کوه فرود بیاید که ناگهان چشم کاروانی که از پای کوه گذر می کردند بر او افتاد. جوانی دیدند دلیر و سپید موی. از سوی دیگر جهان پهلوان ایران که در رویای شبانه اش خواب فرزند سپیدمویش را دیده بود، به وقت پگاه موبدان را فراخواند و خوابش را با آنها در میان گذاشت.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 پس موبدان او را از ستمی که بر نوزاد خویش روا داشته بود سرزنش کردند و گفتند اگر یزدان بخواهد، از گرما و سرما هیچ گزندی به او نمی رسد. حال وقت آن است که از کردگار جهان آفرین پوزش بخواهی و از او راهنمایی بجویی.

 

 سام، پشیمان از کاری که کرده بود، دیگر روز به همراه سپاهیانش به جستجوی زال پرداخت. چون به البرز کوه رسیدند، توان و یاری بالا رفتن از آن را نداشت. پس بر خاک سجده کرد و ناله کنان از خدای جهان آفرین یاری خواست.

 

 سیمرغ که از فراز البرز ناله های سام را می شنید به زال گفت: سالیان سال است که از آن ماجرا می گذرد. در این سال ها تو را پروراندم. حال که پدرت در جستجوی تو به کوه آمده، شایسته است که تو را به او بازگردانم.

 

 زال که از سخن سیمرغ اندوهگین شده بود بی تابی کرد و خوش داشت که پیش او بماند. سیمرغ زال را آرام کرد و گفت: این پرهایم را بگیر. چون حادثه ای ناگوار بر تو اتفاق افتاد، یکی از پرها را در آتش بیفکن. آنگاه من بی درنگ به کنارت خواهم آمد و تو را نجات خواهم داد.

 

 چون دل زال آرام و قرار گرفت، سیمرغ او را بلند کرد و از البرز فرود آورد و او را به سام سپرد. تا چشم سام به فرزند جوان و دلیرش افتاد، دلش شاد شد و ستایش کنان او را در آغوش کشید.

 

 از او خواست تا چشم بر روی گذشته های تلخ فروبندد و پدر را ببخشد که از این پس هر چه آرزو کند پدر بی درنگ برایش فراهم خواهد کرد. باشد که این چنین بی مهری او جبران شود.

 

 به دستور سام، جامه پهلوانی بر تن زال کردند و منوچهرشاه فرزندش نوذر را به پیشوازشان فرستاد. چون چشم منوچهر بر زال افتاد، او را به هوش و خرد و هنر آزمود و از ستاره شناسان و پیشگویان خواست تا آینده اش را پیشگویی کنند.

 

 پس ستاره شناسان به آن شهریار گفتند که در آینده زال پهلوانی می شود، دلیر و نامدار. شاه چون این سخنان را شنید، بسیار خوشحال شد و فرمانروایی کابل تا زابل و هند و چین تا دریای سند را به او سپرد.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *