دیری نگذشت که افراسیاب، شاه توران، از لشکرکشی سهراب نوجوان به ایران زمین آگاه شد. چون خبر جنگاوری ها و دلاوری های سهراب به گوش شاه توران رسید با خود اندیشید و هزاران نفر از شیردلان سپاه خود را به یاری سهراب فرستاد و از سردارانش بارمان و هومان خواست تا بکوشند که پدر و پسر یکدیگر را نشناسند.
باشد که در این میان، ان دلاور پیر سال خورده به دست پسر کشته شود. آنگاه سرنگون کردن کی کاووس کار بسیار ساده و آسانی بود و اگر پسر به دست پدر کشته شد، زان پس دل جهان پهلوان داغدار فرزند خواهد شد.
سهراب با سپاهی گران سوی مرز ایران شتافت و سر راهش هر آنچه که آبادی بود به آتش کشید و سوزاند. چون به دژ سپید رسید، نگهبان دژ راه را بر او بست. پس سهراب به او گفت: بگو کیستی؟ نام و نژادت چیست؟ تا داغت را بر دل مادرت بگذارم.