گودرز، تا کینه کی کاووس دید، نزد رستم بازگشت و گفت: شهریار ایران هنوز کینه سهراب را به دل دارد و دشنامش را به یاد. هر چه کردم راضی به دادن نوشدارو نشد که نشد. بهتر آن است که خود نزد او بروی و دلش را به دست آری.
جهان پهلوان برخاست تا نزد کی کاووس برود. هنوز به میان راه نرسیده بود که سواری خود را به او رساند و مرگ فرزندش را خبر داد. رستم که از مرگ سهراب چون دیوانگان گشته بود از رخش پیاده شد و به زاری و سوگواری خاک بر سر ریخت و جامه بر تن درید و لعن و نفرین ها بر خود فرستاد.
کی کاووس که از مرگ سهراب آگاه شده بود، با سوارانش خود را به رستم رساند و زبان به دلجوییش گشود. چون تورانیان و ایرانیان دست از پیکار برداشتند، رستم با تابوت فرزند، سوی زابلستان روانه شد و زان پس در آن دیار کسی او را به شادی ندید که ندید.