قصه ایب، سگ راهنما – نویسنده : تی. آلبرت

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 

 

 

این یک داستان کودکانه زیبا است که درباره یک سگ خدمت رسان است.

 

 

وقتی توله‌سگ بودم، صاحبم به من گفت که قرار است سگ راهنمایی برای کسی باشم که نمی‌تواند ببیند. من نمی‌دانستم این یعنی چه، اما می‌دانستم که کار مهم و ویژه‌ای است.

 

وقتی کمی بزرگتر شدم، به مدرسه فرستاده شدم.

 

خواهرم به مدرسه‌ی دیگری فرستاده شد تا یاد بگیرد چگونه به افرادی که اوتیسم دارند کمک کند که دوستشان باشد و به آن‌ها در راه رفتن و انجام کارهایشان کمک کند.

 

یکی دیگر از برادرانم به مدرسه‌ای ویژه فرستاده شد تا یاد بگیرد چگونه قبل از اینکه کسی بیمار شود، به او هشدار بدهد.
او می‌توانست بو بکشد و بفهمد که حال کسی قرار است بد شود و زودتر به او خبر بدهد.

 

بقیه‌ی برادرها و خواهرهایم دوست‌های خوبی برای آدم‌ها در خانواده‌های مهربان شدند.
اما یادتان باشد، هر سگی نمی‌تواند یک سگ خدماتی شود.  برای این کار، سگ‌ها باید خیلی باهوش، مهربان و سخت‌کوش باشند.

 

مدرسه خیلی سخت بود.
من هم مثل شما باید چیزهای زیادی یاد می‌گرفتم.

 

باید یاد می‌گرفتم که قبل از رد شدن از خیابان بایستم و نگاه کنم.
همچنین باید معنی چراغ‌های قرمز، زرد و سبز را می‌فهمیدم و می‌دانستم که چه کاری باید انجام بدهم.

 

به من یاد دادند که چگونه یک نفر را راهنمایی کنم تا به چپ یا راست برود، از پله‌ها بالا و پایین برود، بایستد، کمی به جلو حرکت کند، عقب برود و خیلی چیزهای دیگر.

 

من باید یاد می‌گرفتم که کجا هستم و چطور به خانه برگردم، حتی در جاهای ناآشنا.

 

من باید یاد می‌گرفتم که در رستوران چطور رفتار کنم و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت برای غذا التماس نکنم. این کار خیلی سخت بود.

 

من باید یاد می‌گرفتم که تا وقتی قلاده‌ام را درنیاورده‌اند، می‌توانم یک سگ بازیگوش معمولی باشم.
اما همین که قلاده‌ام را می‌بستم… یعنی وقت کار بود.
من چشم‌های صاحبم می‌شدم و امنیت او و راهی که طی می‌کرد، به من بستگی داشت.

بعد از مدت‌ها آموزش، بالاخره فارغ‌التحصیل شدم و مربی‌ام من را به بی‌جی معرفی کرد.
کسی که قرار بود صاحب من شود.
هردوی ما هیجان‌زده بودیم.

ما چندین هفته با هم تمرین کردیم و دوست‌های خیلی خوبی شدیم.
او واقعاً مهربان بود و هر وقت قلاده کاری من را باز می کرد، کلی با هم بازی می‌کردیم و لحظات شادی داشتیم.

یک روز، مربی گفت که ما آماده‌ایم و من راهی خانه‌ی جدیدم با صاحب و دوستم شدم.

ما سال‌های زیادی را با هم گذراندیم و تجربه‌های فوق‌العاده‌ای داشتیم.
به خرید می‌رفتیم، به دیدن دوستان می‌رفتیم، در رستوران‌های عالی غذا می‌خوردیم و به سراسر کشور سفر کردیم.

من همیشه مراقب بی جی  بودم.
می‌دانستم چه زمانی حالش خوب نیست و می‌توانستم بفهمم که خوشحال است یا ناراحت، غمگین، بداخلاق یا هر چیز دیگری.
من همیشه سعی می‌کردم او را خوشحال کنم و حالش را بهتر کنم.

بی جی هم از من مراقبت می‌کرد.
او می‌دانست چه زمانی حالم خوب نیست و می‌توانست بفهمد که خوشحال هستم یا ناراحت، غمگین، بداخلاق یا هر چیز دیگری.
او همیشه سعی می‌کرد حال من را بهتر کند و از من مراقبت کند.

سال‌های زیادی گذشته و حالا دیگر نمی‌توانم به دوستم کمک کنم.

بی جی دوباره به مدرسه رفته و در حال تمرین با یک سگ راهنمای جدید است.

من فردا پیشش می‌روم و کمک می‌کنم تا ارباب جدیدش را بشناسد.
بعد من هم مثل بقیه برادرها و خواهرهایم می‌شوم.
من دوست خوبی برای آدم‌ها در یک خانواده خوب می‌شوم.
واقعا نمی‌تونستی چیزی بیشتر از این بخوای.

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده : نفیسه کی زال

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *