در زمانهای خیلی قدیم، زنی مهربان و خوش قلب بود که بچه نداشت. اون تنها زندگی می کرد و همیشه آرزو داشت که یه بچه داشته باشه تا سر خودشو به بزرگ کردن اون گرم کنه. همیشه دعا می کرد و این رو از خدا از صمیم قلب می خواست.
روزها همینطور می گذشت. یه روز که طبق معمول همیشه داشت لب پنجره دعا می کرد اتفاق عجیبی افتاد. ناگهان فرشته ای جلوش ظاهر شد و بهش لبخند زد و گفت: اگر این تخم گل رو بکاری و ازش مواظبت کنی، اگر حسابی بهش آب بدی، به آرزوت میرسی.
زن با تعجب و خوشحالی تخم گل رو گرفت و اونو در گلدان کاشت. هرروز بهش آب می داد و منتظر بود به آرزوش برسه. تخم گل کم کم سر از خاک بیرون آورد. برگ داد و بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه بعد از چندروز یه غنچه ی خیلی خیلی قشنگ درآورد.
وقتی گل باز شد، زن با تعجب دید که یه دختر خیلی زیبا و کوچولو وسط گل نشسته و بهش میگه: سلام مامان جون.
دخترک خیلی خوشگل و کوچولو بود. زن با تعجب اون رو از وسط گل برداشت و گفت: سلام دخترم! خداروشکر که من به آرزوم رسیدم. خداروشکر که تورو به من داده.
بعد اسم اون دختر کوچولو رو بند انگشتی گذاشت. آخه اون خیلی کوچولو بود.
زن از پوست گردو و گلبرگ های گلای معطر برای بند انگشتی، یه تخت خواب خیلی قشنگ درست کرد. روزا همینطور می گذشت. اونا در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی می کردند.
یه روز بند انگشتی کنار رودخانه ای که از وسط باغشون می گذشت نشسته بود. اون تصمیم گرفت برای اینکه حوصلش سر نره روی گلبرگ های گل نیلوفر که روی رودخانه بودند بپره و بازی کنه. بند انگشتی حسابی مشغول بازی و خوشحالی بود که یکدفعه فهمید برگی که روش پریده داره حرکت می کنه و اونو از خونشون دور می کنه.
بندانگشتی هرچی سعی کرد نتونست برگ رو نگه داره. نمی دونست باید چی کار کنه. نشست روی برگ و شروع کرد به گریه کردن.
برگ همینطور می رفت و می رفت و می رفت تا به وسط جنگل رسید. یه قورباغه مهربون که اون دور و برا بود صدای بند انگشتی رو شنید. زود اومد و اونو پشت خودش سوار کردو به خشکی برد.
بند انگشتی حالا دیگه وسط جنگل تک و تنها بود. هیچ جارو نمیشناخت. هیچی هم نداشت که بخوره. با اون پاهای کوچولو راه افتاد تا بلکه بتونه خونشونو پیدا کنه. اون تمام تابستان و پاییز توی جنگل بود. هرچی می رفت به خونشون نمی رسید. هوا داشت کم کم سرد می شد.
بند انگشتی از دونه ی گل ها و گیاهانی که اونجا بودند می خورد تا گرسنه نمونه. از برگ گل هاهم بر می داشت و دور خودش می پیچید تا گرم بشه ولی فایده ای نداشت.
یه روز صبح که از خواب بیدار شد دید همه جا سفید شده. بله بچه ها برف اومده بود. برف سفید و قشنگ باریده بود و همه ی جنگل رو پوشونده بود. اما طفلی بند انگشتی دست و پاهاش یخ زده بود. دیگه دونه ای هم برای خوردن نداشت. بدنش سرد و سردتر می شد تا اینکه از حال رفت و خوابش برد.
موش صحرایی که اون دور و برا زندگی می کرد، چشمش به بندانگشتی افتاد. پیش خودش فکر کرد که: چه عروسک قشنگی. بهتره اونو ببرمش خونه تا بچه هام باهاش بازی کنن.
بعد کشان کشان اونو به سمت خونش برد. بند انگشتی از گرمای اونجا یکم حالش بهتد شد. چشماشو باز کرد و موش و بچه هاش رو دید. اوناهم با تعجب دیدن که اون داره تکون می خوره. زود یه کاسه سوپ گرم آوردن و اونو بردن کنار بخاری و سوپ رو بهش دادند.
بند انگشتی حالش کاملا خوب شده بود. اون همه ی ماجرارو برای موش صحرایی تعریف کرد. موش که خیلی مهربون بود گفت: تو میتونی همه ی زمستونو پیش ما بمونی. هوا که گرم شد، بهار که شد، اون وقت بری دنبال مادرت و اون رو پیدا کنی.
بند انگشتی خیلی خوشحال شد بچه ها. اون تمام زمستون رو اونجا موند و با بچه موش های صحرایی بازی کرد. موش و بچه هاش از اینکه بند انگشتی کنارشون بود خیلی خوشحال بودند.
زمستون تموم شد و بهار رسید. یه روز که بند انگشتی و بچه موش ها برای گردش بیرون رفته بودند، ناگهان بند انگشتی چشمش به یه پرستو افتاد که روی زمین افتاده بود. اون نزدیک رفت و دید که بال پرستو زخمی شده. با کمک بچه موش ها اونو به داخل خونه بردند. بندانگشتی اونو گرم کرد و بالش رو بست. بعد از چند روز پرستو که حالش بهتر شده بود چشماش رو باز کرد و بلند شد.
اون به خاطر محبت های موش ها با بند انگشتی از اونا تشکر کرد و خواست که بره. یکدفعه موش صحرایی رو کرد به اون و گفت: حالا که حالت بهتر شده و می خوای به خونت برگردی بهتره بندانگشتی رو هم با خودت ببری. آخه اون خونشو بلد نیست. باید بهش کمک کنی تا خونشو پیدا کنه تا اونم مثل تو بره پیش مادرش.
پرستو با خوشحالی قبول کرد. بندانگشتی از اینکه می خواست از بچه موش ها جدا بشه خیلی ناراحت بود بچه ها ولی از اینکه می دونست که دوباره می تونه مادرشو ببینه و به خونه برگرده، خوشحال خوشحال بود. اون از موش و بچه ها خیلی خیلی تشکر کرد. قول داد که دوباره به اونا سر بزنه.
بند انگشتی از اونا خداحافظی کرد و سوار پرستو شد. هردوباهم به راه افتادند و در آسمان زیبا پرواز کردند. پرستو از بالای جنگل پرواز کرد تا به شهر رسید.
اونا توی شهر گشتتد و گشتند، خونه به خونه تا اینکه خونه ی بندانگشتی رو پیدا کردند.
پرستو، بندانگشتی رو پشت پنجره ی اتاقش گذاشت و رفت. مادر بندانگشتی که اونجا بود با دیدن اون خیلی خوشحال شد. زود پنجره رو باز کرد و دخترش رو در آغوش گرفت. بندانگشتی که با دیدن مادرش نمیدونست چی باید بگه اون رو بوسید و تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت هیچوقت تنهایی از خونشون بیرون نره.