وقتی جمال در رو باز کرد، مادرش فهمید که چیزی اشتباهه. به نظر میرسید که می خواد گریه کنه.
مادرش ازش پرسید: «جمال، چی شده؟»
«تکالیف!» فریاد زد. «تکالیف! اه!
دیگه هیچ تکالیفی انجام نمیدم!»
حالا مادر جمال خیلی نگران شد.
هرگز از جمال چنین حرفهایی نشنیده بود و هیچوقت نمیدونست که او از انجام تکالیف خوشش نمیاد.
در واقع، هر بار که مادر از جمال میپرسید که تکالیفش رو انجام داده یا نه، همیشه جواب میداد: «بله».
جمال گفت: «معلمم میخواد با شما ملاقات کنه»
مادرش گفت: «اشکالی نداره»،
«اما قبل از اینکه با معلمت ملاقات کنیم، دوست دارم با تو صحبت کنم. فکر میکنم الآن وقت مناسبیه.»
جمال و مادرش برای مدت طولانی صحبت کردند و در تمام این مدت مادرش چیزهایی رو مینوشت. وقتی که او مینوشت، جمال به طور پنهانی با خودش میخندید. انگار که مادرش تکالیف انجام میداد، و میدونی چیه؟ همینطور هم بود.
بعد مادرش گفت: «جمال، حالا که کارمون تموم شد، میخوام امشب بهترین تلاشت رو برای انجام تکالیف بکنی. فردا صبح با هم میریم مدرسه.» جمال موافقت کرد و مادرش به نوشتن تکالیفش ادامه داد.
روز بعد، جمال، مادرش و معلمش قبل از شروع مدرسه ملاقات کردند.
جمال ترسیده بود. نمیدانست باید منتظر چه چیزی باشد و کاملا تقصیر خودش بود که تکالیفش را انجام نداده بود.
با خود زمزمه کرد: «تکالیف! اه!»
معلمش گفت: «من اینو شنیدم»
بعد مادرش شروع به صحبت کرد:
«جمال و من شب گذشته در مورد این وضعیت صحبت کردیم و به شما اطمینان میدهم که او در آینده تکالیفش را انجام خواهد داد.
همچنین فکر میکنم شما باید دلایل او را بشنوید. این ها دلایلش هستند، نه بهانه هایش. لطفاً بگذارید جمال همانطور که به من توضیح داد، به شما هم توضیح بدهد.»
خب، حالا جمال واقعاً ترسیده بود. باید با معلمش صحبت میکرد و به او توضیح میداد که چرا تکالیفش را انجام نداده.
جمال یک لحظه فکر کرد، نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد.
«من به وقت نیاز دارم که کمی خوش بگذرونم. من تمام روز رو توی مدرسه میگذرونم، بعد معلمهام میخوان باقی روز رو صرف انجام تکالیف کنم.»
«من دوست دارم وقتم رو با مامان، برادر و خواهرم بگذرونم. باید کارهای خونه رو هم انجام بدم و به مامانم کمک کنم چون پدرم با ما زندگی نمیکنه.»
«وقتی واقعاً سعی میکنم تکالیفم رو انجام بدم، خیلی وقت میبره و نمیتونم به مامانم کمک کنم. میدونم این باعث ناراحتی و گاهی عصبانیت اون میشه.»
«گاهی وقتها تکالیف زیادی دارم که مجبور میشم بخشی ازش رو از دوستانم کپی کنم. میدونم این تقلبه، ولی میخوام یه چیزی تحویل بدم.»
« وقتی تکالیفم رو انجام میدم، خیلی طول میکشه تا تصحیح بشه و من فرصت یاد گرفتن از اشتباهاتم رو ندارم. در همین حال، شما دارین یه چیز دیگه رو آموزش میدین. من فقط سردرگم میشم.»
معلم جمال لحظهای فکر کرد و سپس گفت:
«هیچ وقت متوجه نشدم که تو اینقدر باهوشی. نکات خیلی خوبی مطرح کردی و من باید به اونها فکر کنم. در واقع، تمام معلمها باید اینها رو بشنوند. من قبل از دادن تکالیف در آینده، نظراتت رو در نظر میگیرم. دوست دارم با همهی معلمها صحبت کنی. آیا این کار رو میکنی؟»
جمال موافقت کرد و در مراسم «خانه باز» بعدی مدرسه، با همهی معلمها، والدین و دانشآموزان صحبت کرد. او ترسیده بود، اما نکات بسیار خوبی مطرح کرد. در واقع، مدرسه نحوهی دادن تکالیف رو تغییر داد. تکالیف برای دانشآموزان راحتتر شد و اونها تونستند تکالیف رو انجام بدن و یاد بگیرن. همچنین وقت داشتن که بازی کنند و با خانوادهشون وقت بگذرونند.
حالا جمال تکالیفش رو انجام میده و حتی از انجامشون لذت میبره. حالا دیگه مادرش نیاز نداره ازش بپرسه که آیا تکالیفش رو انجام داده یا نه.