قصه خلوتگاه دزدان دریایی – نویسنده : تی. آلبرت

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 
 

 

آررغ، ای رفقای دلیر، من برای شما داستانی دارم، داستانی از گنج‌های ناشناخته و پسری جوان که آن‌ها را یافت. و می پرسید من که هستم؟ خوب، من روح سند-دلار هستم، یک دزد دریایی و ماجراجو، کاپیتان کشتی اسب دریایی، باشکوه‌ترین کشتی که تاکنون هفت دریا را درنوردیده است.

 

 

آه، او یک کشتی باشکوه بود! سه دکل و ده بادبان داشت که او را بسیار سریع می‌کرد، و بدنه‌ی باریکش به او اجازه می‌داد به‌راحتی امواج را بشکافد. خدمه‌ی من بهترین دریانوردانی بودند که تا به حال پا به دریا گذاشته بودند. آن‌ها از سراسر جهان آمده بودند تا بر روی اسب دریایی خدمت کنند و در گنجینه‌ها سهیم باشند.

 

 

یادم می‌آید که تازه گنج را پنهان کرده بودیم و من هم یک جای امن برای مخفی کردن نقشه‌ی گنجم پیدا کرده بودم. جایی آشنا، جایی که در جوانی، پیش از آنکه دریا مرا به خدمت فرا بخواند، خانه‌ام بود.

همین که کار دفن گنج را تمام کردیم، طوفانی از سمت شرق نزدیک شد. طوفانی سهمگین. باد زوزه می‌کشید، باران تا مغز استخوانمان را خیس کرد، رعد در آسمان غرش می‌کرد و برق، حتی شجاع‌ترین افراد خدمه‌ام را هم به وحشت انداخته بود.

ما در قایق نجات بودیم و درست زمانی که آماده می‌شدیم سوار اسب دریایی شویم، اتفاقی افتاد…

 

 

زیر دریا باز شد و آب‌ها شروع به تخلیه شدن کردند. آب‌ها به دور خود چرخیدند. ابتدا آرام و سپس با سرعت بیشتر تا اینکه ما در یک گرداب گرفتار شدیم. مدت زیادی طول نکشید تا آب‌های چرخان سی‌هورس را به اعماق دریا بکشانند. ما که در قایق نجات بودیم، نظاره‌گر بودیم که چگونه کشتی در آن گرداب فرو می‌رود و سپس خودمان هم در آن چرخش گیر کردیم، پیش از آنکه به همراه کشتی به اعماق دریا کشیده شویم.

 

 

آررغ.  دل من شاد می‌شود وقتی می‌بینم که آن پسر همانطور که باید رشد می‌کند. او را «ساندی» می‌نامند، همانطور که مرا صدا می‌زدند. می‌بینی که من پدربزرگِ خیلی، خیلی، خیلی بزرگش هستم.» «ساندی!» صدای مادرش از خانه آمد. «یادت رفته بود کارهای امروزت رو انجام بدی. یادت هست که قرار بود اتاق زیرشیروانی رو تمیز کنی؟»

 

 

“آه”، سندی در حالی که آرام به سمت خانه می‌رفت، غر زد. “من مشکلی با انجام کارها ندارم، اما تمیز کردن اتاق زیرشیروانی! هیچ‌کس سال‌هاست که اونجا نرفته.”

 

 

“حتماً تاریک، کثیف و پر از عنکبوت‌ها و چیزهای ترسناک دیگه است. شاید حتی چند تا روح هم با عنکبوت‌ها اونجا زندگی می‌کنند.”

 

 

مادرش گفت: “در رو به طبقه بالا باز کردم, مراقب باش، کمی تاریکه و کلی چیز ریخته یا توی توده‌هایی گذاشته شده.”

 

 

روح سند-دلار به خودش فکر کرد در حالی که به سندی نگاه می‌کرد. “آررر، حتماً من هم همونطور به نظر می‌رسیدم اون شب طوفانی وقتی که نقشه گنج رو توی همون اتاق پنهان کردم. نمی‌دونم آیا بالاخره پیدا خواهد شد یا نه.”

 

 

سندی به خودش گفت: «این اصلاً بد نیست. چیزهای جالب زیادی اینجا هست. من در حین کار تمیز می‌کنم و همه این چیزهای مختلف رو مرتب می‌کنم.»
«آرررغ»، سند-دلار با خودش فکر کرد. «اون پسر کارگر سختیه. اگه می‌تونستم، او رو توی کشتی‌ام می‌داشتم. فقط چند ساعت اینجا بوده و تقریباً تموم کرده.»

 

 

 سندی بلند بلند گفت: یک چیز دیگه برای تمیز کردن و جابه‌جایی مونده»، (حتی با اینکه می‌دونست هیچ کس اونجا نیست که بشنوه). «فقط باید این جعبه قدیمی رو تمیز کنم و ببرمش اون طرف گوشه. واو! این خیلی سنگینه؛ فکر کنم باید خالی‌ش کنم تا بتونم جابه‌جاش کنم.»

 

 

«آرررغ»، سند-دلار به خودش فکر کرد. «پسرک به نقشه‌ام نزدیک میشه. اون خیلی از چیزها رو از صندوق خالی کرده.»

 

 

سندی گفت: «وای! ببینید این کتاب قدیمی رو. بذار بازش کنم و… یک نقشه! این یه نقشه قدیمی است. یک نقشه گنج! باورم نمی‌شه! باید به مامان نشونش بدم.»

 

 

سند-دلار گفت: «آررغ، پسر نقشه‌ام رو پیدا کرد. بالاخره، کسی می‌تونه گنجم رو پیدا کنه و به اندازه‌ای که باور نمی‌کنی ثروتمند بشه.»

 

 

پدرش پرسید: «کجا پیدا کردی؟»
سندی جواب داد: «این توی یه کتاب قدیمی بود. من نمی‌تونستم این چمدون قدیمی رو از جا بزنم، بنابراین شروع به برداشتن چیزها کردم و وقتی کتاب رو دیدم، وقتی بازش کردم، نقشه ازش افتاد.»
مادربزرگ سندی اضافه کرد: «این واقعاً قدیمی به نظر می‌رسه و قطعاً نقشه گنجه.
و نگاه کن، هر چی که بهش هدایت می‌کنه، روی زمین خودمون دفنه.»

 

 

پدرش گفت: «ببین این یادداشت کنار نقشه رو. نوشته که کسی که این رو پیدا کنه، ثروت بی‌پایانی خواهد داشت و به چیزی بیشتر از باور رسیدن. امضا شده به اسم کسی به نام سند-دلار.»
پدرش ادامه داد: «بیاید نقشه رو بررسی کنیم. فردا صبح می‌ریم برای جستجوی گنج.»
سندی با خوشحالی گفت: «یاااای!»
سند-دلار گفت: «آرغ، به نظر می‌رسه گنجم نزدیک به پیدا شدن باشه.»

 

پدرش گفت: «سندی، تو بیل رو بگیر، مامان نقشه رو بخونه، و من از قطب‌نما استفاده می‌کنم.» و آن‌ها به حیاط رفتند تا شروع کنند به جستجوی گنج.
سند-دلار گفت: «آرغ، نگاه کن چطور دارن میرن. خوب نقشه من رو دنبال می‌کنن. آره! ۲۲ قدم به طرف غرب از کنار چاه، بعد بچرخید به سمت شمال شرق و ۶ قدم بردارید، سپس ۱۱ قدم به سمت جنوب… حالا اونا دارن به گنجم می‌رسن.»

 

پدر سندی گفت: «اگر نقشه رو درست دنبال کردیم و واقعاً گنجی وجود داشته باشه، ما الآن روی گنج ایستاده‌ایم»،
سندی با هیجان گفت: «من حفر می‌کنم!» و اولین بیل خاک را از خاک شنی بیرون آورد.

 

سند-دلار گفت: «آرغ، اون پسر مثل من شده. نگاه کن چطور داره حفر می‌کنه. نزدیک به گنج هستی پسر. تسلیم نشو!»
سندی فریاد زد: «یه چیزی رو زدم! یه جعبه است. این گنجه! ما گنج رو پیدا کردیم! بذارید جعبه رو بیرون بیارم و به شما بدم، پدر.»

 

سندی با ناامیدی گفت: «یک کتاب قدیمی؟ من انتظار داشتم الماس‌ها، یاقوت‌ها و سکه‌های طلا پیدا کنم. نه یک کتاب قدیمی.»

 

سند-دلار گفت: «آرغ، پسرم. حالا ناامید نشو. باید کتاب قدیمی رو باز کنی، پسرم.» سندی گفت: «مامان، بذار کتاب رو ببینم. به یه دلیلی عجیب می‌خوام روش رو نگاه کنم.»

 

سندی گفت: «این واقعاً جالب است! و نگاه کن! کلمات مختلف در صفحه اول دایره‌وار علامت‌گذاری شده‌اند. واو! اینجا یه درخت خانوادگی هست و یه نامه هم در انتهای کتاب نوشته شده.»

مامانش گفت: «بذار من هم ببینم. اوه! نگاه کن! اینجا شاخه‌ای با نام «سندی» هست و بالای اون نوشته شده «سند-دلار» با عدد ۱ دایره‌وار علامت‌گذاری شده.»

پدر سندی پرسید: «میشه کتاب رو بهم بدی؟ وقتی من بچه بودم، کوچیک‌تر از تو سندی، پدرم بهم گفته بود که یک دزد دریایی در خانواده‌مون بوده.»

«بذار چند دقیقه کتاب رو مطالعه کنم.»

پدر سندی با صدای ملایمی گفت: «بعد از خوندن همه چیز، اینجا چیزی که فهمیدم رو بهتون میگم»

 

«سند-دلار یک دزد دریایی بود. او همچنین جد بزرگ بزرگ بزرگ تو بود. او برای ماجراجویی‌هایش به دریا رفت، دزد دریایی شد و خوب، خانواده دیگه فراموشش کرد. او داستانش رو در این کتاب نوشت و به عنوان یک گنج پنهان کرد.»

 

«این کتاب به او آموخت که چگونه گنج را پنهان کند. طبق دستورالعمل‌های کتاب، او تمام گنج‌ها، طلا، نقره، جواهرات را برداشت و آنها را دفن کرد. او از کسی که گنج دیگری را پیدا کند خواسته که آن را به اشتراک بگذارد، کارهای خوب انجام دهد و طبق آنچه که کتاب می‌گوید عمل کند.»

گفت سندی: «وای،»
مادر سندی گفت: «واقعا یه داستان جالب بود،»

 

گفت پدر سندی: «بیشتر هم هست،»
«و سندی، شاید بخواهی بیفتی دنبال بیل. وقتی من به شماره ۱ که دورش دایره کشیده شده نگاه کردم، یادم افتاد که سندی در مورد کلمات دایره‌دار در صفحه اول صحبت کرده بود. این یک کد برای گنج دیگری است. “سند دلار” نام دزدی دریایی او بود. ده حرف و ده کلمه که در صفحه اول دایره‌دار شده بود. این کلید گنج است. شروع کن: یک حفاری جدید – در زمین کَند و چیزهای بیشتری را پیدا کن.»

 

سند-دلار گفت: “آرررغ، دلم خوش می‌شود وقتی می‌بینم خانواده‌ام دارند به من کمک می‌کنند،”
سندی گفت: “من دارم هرچقدر می‌توانم سریع‌تر می‌کنم، مامان. یه چیزی بزرگ پیدا کردم!”
سند-دلار گفت: “آرررغ، همینه پسر. صندوق رو دربیار. بیا! تو و پدرت می‌توانید اون رو از سوراخ بیرون بیارید. بیا پسر، تمام تلاشت رو بذار روش. هل بده! درست همینه، حالا بازش کن.”

 مامان سندی با ناباوری گفت: “اوه خدایا! نگاه کن! یه گنج واقعی.”

 

سند-دلار گفت: “آرررغ، و حالا پسر، نوبت توست که کار درست رو انجام بدی.”
پدرش گفت: “این به تو بستگی داره پسرم. این گنج توست.”
سندی ساده گفت: “من دو چیز می‌خواهم. کتاب، تا بتونم یاد بگیرم چیزی که پدر بزرگ پدر بزرگ پدر بزرگم یاد گرفت، و اون دلار طلایی شنی تا بتونم یادش رو نگه دارم. مامان باید گردنبند مرصع رو داشته باشه. بهش خیلی میاد.
پدر، تو باید کمی از طلاها رو بفروشی تا به پرداخت بعضی از قبض‌ها کمک کنی.”

 

“من فکر می‌کنم باید بقیه رو به خیریه محلی بدیم. اون‌ها می‌دونن که نیازمندان کی هستند، و فکر می‌کنم این کار به خیلی از مردم برای مدت طولانی کمک خواهد کرد.”
مادرش گفت: “فکر می‌کنم تصمیم عاقلانه‌ای می‌گیری، سندی.”
سندی پرسید: “چی پدر؟”
پدرش پاسخ داد: “من چیزی نگفتم، سندی.”
سندی سپس گفت: “فکر کردم شنیدم که گفتی ‘ممنونم پسر’.”

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده :

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *