قصه دیلان اژدها – نویسنده : زانی متو

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 

 

 

دیلان، اژدهای آبی و جوان، در دل کوه‌های سنگی راک‌استون در اسکاتلند زندگی می‌کرد. هر روز صبح، همین که خورشید از پشت کوه‌ها سرک می‌کشید، دیلان بازیگوش از خواب بیدار می‌شد، بال‌هایش را باز می‌کرد و در آسمان پرواز می‌کرد. او از این کوه به آن دره می‌رفت و دنبال ماجراجویی‌های تازه می‌گشت.

 

وقتی که گرسنه می‌شد، با بال‌های کوچکش به سمت خانه‌اش، یعنی غار گرم و نرمشان، پرواز می‌کرد. جایی که مامان اژدها با یک کاسه سوپ داغ و خوشمزه منتظرش بود.

 

مامان اژدها با لبخند گفت: «بال‌هات رو بشور و بیا برای شام آماده شو. امروز غذای موردعلاقت رو درست کردم، عزیزم… سوپ نخودفرنگی و قورباغه»

دیلان نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت: «آههه… ممنون، مامان.»

 

مامان اژدها با نگرانی پرسید: «چی شده پسرم؟ هر روز با خوشحالی برای شام به خانه برمی‌گردی، ولی امروز حسابی غمگین به نظر می‌رسی. اتفاقی افتاده؟»

 

دیلان با ناراحتی غرغر کرد: «مامان، من تنها هستم. نمی تونم کسی رو پیدا کنم که باهاش بازی کنم. توی همه‌ی دریاچه‌ها، کوه‌ها و دره‌های راک‌استون، حتی یک اژدها هم نیست که با من بازی کنه…»

 

«خب، درباره این فکر چه نظری داری ؟ چرا به زمین بازی دهکده پرواز نمی کنی و نمی‌بینی که آیا بچه‌ها اونجا می‌خواهند با تو بازی کنند؟»

 

صبح روز بعد، دیلان زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. او خیلی هیجان‌زده بود که به زودی دوستانی خواهد داشت که هر روز با آن‌ها بازی کند.

 

 

او کلاه بیسبالش را روی سر گذاشت، کراوات مدرسه‌اش را مرتب کرد و با هیجان بال‌هایش را باز کرد. سپس از روی دره‌ها و کوه‌ها پرواز کرد تا به دهکده‌ی کوچکی به نام فالکرک رسید.

 

دیلان با بال‌هایش به آرامی پایین آمد و به یک رهگذر نزدیک شد تا از او راهی برای رسیدن به زمین بازی بچه‌ها بپرسد.

 

مرد لرزان با دستش به یک سمت اشاره کرد و گفت: «اون… اون… اون طرف.»
دیلان با نگرانی به او نگاه کرد و فکر کرد: «آه! لابد خیلی سردش شده. به هرحال، انسان‌ها مثل اژدهایان آتش نمی‌زنند… باید خیلی سخت باشه که خودشون رو گرم نگه دارن.»

 

مدتی بعد، دیلان اژدها با یک فرود سریع و محکم در وسط زمین بازی نشست. زمین بازی پر از بچه‌های باهوش و شاد بود که لباس‌های قرمز و خاکی‌رنگ مدرسه‌شان را پوشیده بودند و کراوات‌هایشان را مرتب کرده بودند. دیلان کراواتش را کمی کشید و گلویش را صاف کرد، احساس می‌کرد برای این روز خاص خیلی شیک و مرتب است.
او آماده بود که دهانش را باز کند و خودش را معرفی کند که ناگهان صدای…

 

«آاااااااااااااااااه! بدوید! یک اژدهاست، می‌خواد ما رو زنده زنده بسوزونه!!!» یکی از پسرهای کوچک فریاد می زد.
همه‌ی بچه‌ها با وحشت به سمت دروازه‌ها دویدند و در یک چشم به هم زدن ناپدید شدند.

 

دیلان با ناراحتی نفس عمیقی کشید. تمام چیزی که می‌خواست، چند تا دوست بود که باهاش بازی کنند، ولی واضح بود که انسان‌ها خیلی از اژدها می‌ترسند.

 

دیلان با سر پایین به خانه برگشت و به سمت غار پرواز کرد تا ببیند مامان اژدها چه غذایی برای شام درست کرده.

 

روز بعد، دیلان تصمیم گرفت دوباره تلاش کند تا با بچه‌ها در زمین بازی دوست شود. دستمال سفیدش را داخل آبشش چپش گذاشت و یک شاخه بلند که روی زمین افتاده بود برداشت. او آن را به یک پرچم سفید تسلیم تبدیل کرد… سپس پنجه‌هایش را کنار هم گذاشت و امیدوار بود که بچه‌ها به او فرصت دیگری بدهند.

 

دیلان دوباره با پرچم سفید تسلیمش در دهان، به وسط زمین بازی پرواز کرد. با صدای آرامی گفت: «فقط می‌خوام بازی کنم و دوست بشم.»
اما یکی از دخترها با صدای بلند جواب داد: «چطور می‌خوای با ما بازی کنی؟ تو برای تاب‌ها و سرسره‌های ما خیلی بزرگ هستی. تو حتی توی چرخ‌و‌فلک هم جا نمی‌شی»

 

دیلان با لبخند گفت: «خب، چرا من شما رو به یک گردش توی دره‌ها و کوه‌های راک‌استون نببرم؟»
همه‌ی بچه‌ها با هم فریاد زدند: «وای! یای! هورا!» آنها روی پشت دیلان پریدند و دیلان شروع به پرواز کرد. همه با هیجان و شادی به یک سفر پر از ماجراجویی و هیجان‌انگیز رفتند.

 

از آن روز به بعد، دیلان و بچه‌های زمین بازی دوستان خوبی شدند. هر روز، دیلان اژدها بچه‌ها رو سوار می‌کرد و بهترین و هیجان‌انگیزترین گردش‌ها رو بهشون می‌داد.

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده : نفیسه کی زال

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *