قصه سه چرخه جادویی – نویسنده : تی. آلبرت

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 

 

 

راس کوچولو ناراحت بود. او مثل همه بچه‌ها یک سه‌چرخه‌ی نو و قشنگ نداشت. تنها چیزی که داشت یک سه‌چرخه قدیمی بود که از دیگران گرفته بود. بعد از اینکه کمی غصه خورد، تصمیم گرفت کاری بکند و یک “سه‌چرخه جادویی” ساخت که باعث حسادت همه‌ی همسایه‌ها شد.

 

اولین روز بهار بود و همه بچه‌ها با سه‌چرخه‌های نو و براقشان که برای کریسمس گرفته بودند، بیرون رفته بودند. البته همه به جز راس.

 

راس سه‌چرخه‌ی نو و براق نگرفته بود، بلکه سه‌چرخه‌ی قدیمی خواهرش را به ارث برده بود. راس ناراحت بود. نه تنها سه‌چرخه نو و براق نبود، بلکه زنگ زده بود. چطور می‌توانست با این سه‌چرخه در کنار دیگر بچه‌ها بازی کند؟

 

 

راس به پسرها نگاه کرد که با سه‌چرخه‌های نو و براقشان می‌رفتند. بعد به سه‌چرخه‌ی قدیمی که حالا مال خودش بود نگاه کرد. او سه‌چرخه را به گوشه‌ای از گاراژ برد و به آرامی به خانه رفت.

 

 

مامانش پرسید: «چیزی شده؟ باید بیرون می‌رفتی و با بچه‌های دیگه سه‌چرخه‌ سواری می کردی»
این حرف تقریباً راس رو به گریه انداخت. سپس به مامانش توضیح داد که سه‌چرخه‌اش… نه نو بود، نه براق، نه قشنگ… و زنگ زده بود.

 

 

بلافاصله مامان راس فهمید که چه چیزی ناراحتش کرده. او خجالت می‌کشید که با سه‌چرخه قدیمی خواهرش سواری کند، مخصوصاً وقتی که همه‌ی بچه‌ها سه‌چرخه‌های جدید داشتند.

 

او به راس نگاه کرد و گفت:
«بیا یک روز سرگرم‌کننده با هم داشته باشیم. دنبال من به گاراژ بیا؛ ما قراره سه‌چرخه‌ات رو جادو کنیم»
راس نمی‌دانست منظورش چیست، اما چند دقیقه بعد متوجه شد.

 

بقیه روز، راس و مامانش در گاراژ مشغول کار بودند. آن‌ها سه‌چرخه را قطعه قطعه باز کردند و سپس آن را به رنگ قرمز روشن نقاشی کردند و شعله‌های نارنجی و زرد روی گلگیرها کشیدند.

 

آن‌ها فرمان‌ها، لاستیک‌ها، پدال‌ها و چرخ‌ها را برق انداختند. هر قطعه را نقاشی کردند، مالیدند، تمیز کردند، صیقل دادند و جلا دادند. هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانستند صبر کنند تا همه چیز دوباره سر جای خودش برگردد.

 

قطعه به قطعه، بخش به بخش، راس و مامانش سه‌چرخه را دوباره سر هم کردند. وقتی کار تمام شد، هر دو شگفت‌زده شدند. درست جلوی آن‌ها یک سه‌چرخه منحصر به فرد قرار داشت؛ یک سه‌چرخه جادویی واقعاً زیبا.

 

راس مامانش را بغل کرد و از او برای تمام کمک‌هاش تشکر کرد. مامانش لبخند زد و به راس گفت که خیلی از گذراندن روز با او لذت برده است.
گفت: «حالا برو و با دوستانت بازی کن»

 

وقتی راس در خیابان رکاب می‌زد، مامانش شنید که بچه‌های دیگر می‌گفتند:
«چه سه‌چرخه عالی!»
«اون رو از کجا آوردی؟»
«واو! سه‌چرخه راس رو ببینید!»
«می‌تونم یکی مثل اون داشته باشم؟»
«می‌خواهی عوض کنیم؟»

 

مامانش می‌دانست که راس خیلی خوشحال است.
پایان.

 

 

 

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده : نفیسه کی زال

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *