یکی بود یکی نبود. توی یه چمنزار بزرگ، یه خانم بزی خوب و مهربون با بزغاله هاش زندگی می کرد. اسم بزغاله های اون شنگول و منگول و حبه ی انگور بود. خانم بزی همه چیزو به اونا یاد داده بود. برای همینم بزغاله ها خیلی باهوش و زرنگ بودند. اما خب دیگه بچه ها بالاخره بچه بودند. این بود که گاهی وقتاهم شیطون و بازیگوش بودند.
بزغاله کوچیکه حبه انگور بود که خیلی ریزه میزه و کوچیک بود. خانم بزی هرروز بزغاله هارو بیرون می برد که توی چمنزار گردش کنند و غذا بخورند. بعد هم به اونا چیزای تازه یاد می داد. بعضی روزاهم خونه می موندند و بازی می کردند و خانم بزی می رفت برای اونا آب و علف تازه می آورد. اون روزم خانم بزی می خواست تنهایی بره بیرون و بچه ها داشتن با سروصدای زیاد توی خونه بازی و شیطنت می کردند…