آلیس با خواهرش به جنگل رفته بود. یکدفعه خرگوشی رو دید که با جلیقه و ساعت با عجله از اونجا رد شد: اوه خدایا خدایا به موقع نمی رسم.
خرگوش اینو گفت و رفت. آلیس هم که با کمال تعجب اونو نگاه میکرد بی اختیار دنبال خرگوش راه افتاد.
خرگوش داخل سوراخ درختی رفت و آلیس هم به دنبال اون رفت داخل سوراخ درخت. اون حفره تا مسافت زیادی ادامه پیدا کرد و آلیس همچنان آهسته به سمت پایین سقوط می کرد. اون یکدفعه به ته سوراخ و روی انبوهی از برگ درخت افتاد. آلیس خودشو تو سالن بزرگی دید که تعداد زیادی در اونجا بود…