دختری زیبا به نام سیندرلا که مادرش سالها پیش مرده بود، پدرش هم بعد از ازدواج با یک زن که دو دختر داشت در یک سفر دور از دنیا رفته بود. بنابراین اون با این زن بدجنس و دختراش زندگی میکرد. اونا اجازه نمیدادن سیندرلا باهاشون غذا بخوره.
_ تو نمیتونی کنار ما بشینی
+ میتونی روی زمین بشینی
× بیا اینو بردار بخور بعدشم اینجا رو تمیز کن
اونا مرتب سیندرلا رو مجبور به انجام کارهای مختلف میکردند.
یه شب سیندرلا تو اتاق زیر شیروانی همراه گربهاش کنار شومینه نشسته بود. پادشاه این خانواده رو به جشنی که برای انتخاب همسر برای پسرش برگزار کرده بود دعوت کرد.
_ پادشاه جشنی برگزار کرده جهت انتخاب همسر برای پسرش. من شما رو رسماً از طرف پادشاه دعوت میکنم..
2 Comments
عالی 🌸
عالی 🌸خیلی خوبه