در روزگاران قدیم، خانوادهای بودند به نام دارلینگ. این خانواده سه تا بچه داشتند. دو تا پسر به اسم مایکل و جان و دختر بزرگشون به اسم وندی. وندی شبها قصه پسر پرندهای به نام پیتر رو برای برادراش تعریف میکرد.
یه شب که مادر برای مرتب کردن تخت خواب بچهها وارد اتاق شد، روی تخت و روی زمین چند تا برگ دید. خیلی تعجب کرده بود. وندی وارد اتاق شد و برگها رو از مادرش گرفت.
یه شب وندی به اتاقش رفت و خوابید. نیمههای شب پسر پرنده وارد اتاق وندی شد. انگار چیزی گم کرده بود.
_ پیتر اگه دنبال برگها میگردی نگران نباش اونا پیش منه.
وندی اونا رو به پیتر داد و مشغول دوختن اونا به لباس پیتر شد…