قصه پرونده لبخند گم‌شده – نویسنده : تی. آلبرت

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 

کودکانه ها

 

 

کارآگاه پیترسون ، در حالی که یه نگاه به کوه بزرگی از گزارش‌ها روی میزش انداخت بلند گفت:
«حالا این یه پرونده خیلی جالب به نظر میاد. فکر می‌کنم خودم این یکی رو رسیدگی کنم.»

 

بعد از چند دقیقه جستجو در پرونده‌های رسمی پری دندان،
اون چیزی رو که دنبالش می‌گشت پیدا کرد. یک پوشه با نام «سوفیا سو سیمونز».

 

 

کارآگاه پیترسون در حالی که پرونده رو بررسی می‌کرد، زیر لب گفت: «همم»

 

 

وقتی کارآگاه پیترسون گزارش رو می‌خوند، متوجه شد که سوفیا سو همیشه لبخند می‌زد. از وقتی که از تخت خواب بلند می‌شد تا وقتی که دوباره به تخت می‌رفت، همیشه لبخند می‌زد. اصلاً به نظر می‌رسید که سوفیا سو هیچ وقت لبخند زدن رو متوقف نمی‌کرد.

 

بعد، دو روز پیش، سوفیا سو دیگه لبخند نزد.
کارآگاه پیترسون تعجب کرد . «چرا؟»
گفت : «من باید بفهمم چرا و لبخند سوفیا سو رو برگردونم»، و تصمیم گرفت که این معما رو حل کنه.

 

اون پرونده رو با دقت بررسی کرد، ولی هیچ چیزی پیدا نکرد که بتونه توضیح بده چرا سوفیا سو یکدفعه لبخند زدن رو متوقف کرده.

 

آیا توی خونه خوشحال بود؟

دستگاه اندازه‌گیری لبخند جواب داد: «بله!»

 

 

آیا توی مدرسه خوشحال بود؟

دستگاه اندازه‌گیری لبخند جواب داد: «بله!»

 

آیا با دوستاش خوشحال بود؟

دستگاه اندازه‌گیری لبخند جواب داد: «بله!»

 

هرچیزی که کارآگاه پیترسون پیدا کرد نشون می‌داد که سوفیا سو خوشحال بوده و باید لبخند می‌زده.

 

کارآگاه با دندان‌پزشک تماس گرفت و همه‌چیز خوب بود.

 

کارآگاه با مرکز پری دندان تماس گرفت. تمام دندان‌های شیری سوفیا سو افتاده بودن، طبق برنامه جمع‌آوری شده بودن، و با دندان‌های دائمی جدید و خیلی قشنگ جایگزین شده بودن.

 

کارآگاه پیترسون همه چیز رو بررسی کرد، اما هیچ چیزی پیدا نکرد که بتونه توضیح بده چرا سوفیا سو لبخند زدن رو متوقف کرده.

 

فقط یک انتخاب باقی مونده بود. کارآگاه پیترسون باید به دیدن سوفیا سو می‌رفت و می‌دید چه کاری می‌تونه انجام بده.

 

اون شب، کارآگاه پیترسون پرواز کرد و به دیدن سوفیا سو رفت.

 

برای اینکه مطمئن بشه که سوفیا سو بیدار نمیشه، کارآگاه پیترسون شن‌های جادویی پری دندان رو توی هوا پاشید.

 

کارآگاه پیترسون با صدای آرام گفت: «سوفیا سو.»
«چه اتفاقی برای لبخند قشنگت افتاده؟ خیلی ناراحت به نظر میای.»

 

او با صدای آرام گفت: «تمام دندان‌های شیری‌ام افتاده»
«الان دیگه پری دندان هیچ دلیلی برای دیدن من نداره.»

 

کارآگاه پیترسون با لبخندی نرم گفت: «آه! حالا می‌فهمم»
«پری دندان همیشه توی قلبت خواهد بود، پس می‌تونی اون اخم بی‌دلیل رو از روی صورت قشنگت پاک کنی.»

همین که کارآگاه پیترسون از کنار تخت سوفیا سو پرواز می‌کرد، لبخندش رو دید که برگشته بود. بزرگ‌تر و درخشان‌تر از همیشه.

 

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده :

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *