قصه پیدا کردن قورباغه– نویسنده : تی. آلبرت

معلم خصوصی کلاس اولی ها
معلم خصوصی کلاس دومی ها
معلم خصوصی کلاس سومی ها
معلم خصوصی کلاس چهارمی ها

کودکانه ها

 

 

من یک قورباغه پیدا کردم.

 

 

با اینکه خودم نوه دارم، انگار دیروز بود که از مدرسه برگشتم و یک قورباغه در اتاقم پیدا کردم.

 

 

وقتی که فریاد زدم: «یک قورباغه روی تخت منه.» مادرم فقط خندید.
او می‌دانست که بالاخره روزی یکی پیدا خواهم کرد، اما اجازه داد تا شگفتی ای از طبیعت کشف کنم که بسیاری از مردم از دست می‌دهند.

 

 

ببینید، کمی قبل‌تر از آن بهار، زمانی که ۶ ساله بودم، ماهی‌های کوچک و سیاهی را در یک برکه دیدم. چون هیچ حیوان خانگی نداشتم، به خانه رفتم و از مادرم خواستم که آیا می‌توانم یکی از آن‌ها را داشته باشم.

 

 

بعد از اینکه درباره گرفتن برخی از آن ماهی‌ها و مسئولیت داشتن یک حیوان خانگی صحبت کردیم، او موافقت کرد.

 

 

او یک کاسه به من داد، گفت چندتاییشان را بگیر و گفت وقتی من بیرون هستم، خانه جدیدشان را آماده می‌کند. من هم راهی شدم.

 

 

آنقدر ماهی‌ها زیاد بودند که راحت توانستم آن‌ها را بگیرم. کاسه را پر کردم و به خانه دویدم.

 

 

وقتی به خانه رسیدم، مادرم یک تنگ ماهی قدیمی پر از آب را روی گوشه میز من گذاشته بود. او خواست ماهی‌ها را ببیند، نگاهی انداخت و با یک لبخند بزرگ گفت:
“بچه قورباغه ها! – وای! منتظر یک شگفتی باش!”

 

 

پرسیدم یعنی چی، و او فقط گفت که باید صبر کنم و ببینم، اما به من گفت که ماهی‌هایم را با دقت تماشا کنم.

 

بعد از چند هفته، متوجه شدم که برخی از ماهی‌ها در حال تغییر هستند. با هیجان فریاد زدم: «مامان، بیا اینجا، ماهی‌هام دارن پا در میارن!» او وارد اتاقم شد، نگاهی انداخت، لبخند زد و گفت که بازهم نگاه کنم.

 

 

بعد از چند هفته‌ی دیگر، تغییرات بیشتری رخ داد. با هیجان فریاد زدم: «مامان، بیا اینجا، ماهی‌هام دارن دست‌هام رو در میارن و دنبالشون داره می‌ریزه!»

 

 

 

یک هفته بعد یا کمی بیشتر، وقتی بیدار شدم، شگفت‌زده شدم. تغییرات بیشتر شده بود. ماهی‌های من دیگر دنباله نداشتند، پاهایشان بزرگ‌تر شده بود و دیگر شبیه ماهی‌های سیاه کوچکی که اوایل بهار گرفته بودم، نبودند.

 

 

آن روز، وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، فریاد زدم: «یک قورباغه روی تخت من است!»

 

 

مادرم فریاد زد: «سورپرایز! تو یک معجزه رو درست جلوی چشمت دیدی. یک ماهی به قورباغه تبدیل شد.»

من هم راهی شدم.

 

 

 

مترجم : تینا حسامی

گوینده :

تهیه شده در : تیناسافت

 

قصه های کودکانه

 

بازگشت به صفحه داستان های کوتاه کودکانه*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *