نسخه کامل این داستان نوستالوژی را از اینجا بشنوید:
در زمان های خیلی قدیم توی یه روستای سرسبز و قشنگ پسرکی زندگی می کرد که از راه چوپانی زندگی خودشو می گذروند.
هرروز صبح که می شد از خواب بیدار می شد و بقچه ی آب و غذاشو بر میداشت و با گله ی گوسفندها به طرف چراگاه می رفت. اونجا می نشست و برای خودش نی می زد و آواز می خوند. گوسفندها هم برای خودشون چرا می کردند و از علف های تازه ی اونجا می خوردند.
روزها همینطور می گذشت و این کارها ادامه داشت تا اینکه یه روز که چوپان طبق معمول گله رو به چراگاه برده بود دید که حوصلش خیلی سر رفته…