بخش پنجم : مرداس دادگر و فرزندش ضحاک ماردوش

گنجینه صوتی اشعار

 

 در روزگاران جمشید، در سرزمین تازیان، پادشاهی می زیست نیک مرد و خداجوی به نام مرداس. مرداس را فرزندی بود به نام ضحاک و ضحاک را دلی بود ناپاک و بی بهره از مهر و اندیشه و خرد.

 

 در بامدادی ابلیس در ظاهری آراسته و نیک خواه بر ضحاک نادان ظاهر شد و در گوشش زمزمه و وسوسه های شیطانی خواند که: ای پسر تو جوانی و کدخدایی و فرمانروایی از آن توست. پس دست به کار شو و دستت را به خون پدر آغشته کن.

 

ضحاک بی خرد، دل و دین به ابلیس فروخت و پدر بیچاره را به چاهی افکند و خود به جای او بر تخت پادشاهی نشست و پادشاه تازیان شد.

 

 نخستین گناه، سپردن دل به دست اهریمن بود. پس این بار ابلیس با وسوسه ای تازه به سراغ ضحاک رفت و گفت: دل به من دار تا کام دل از دنیا بگیری. اگر از دستورات و فرمان های من سرپیچی نکنی تو را پادشاه گیتی خواهم کرد. و ضحاک نیز چنین کرد.

 

ابلیس که صاحب خانه دل ضحاک بود این بار خود را چون جوانی خوش سیما و سخندان آراست و به محضر ضحاک رفت و گفت: شهریارا، من هنر خالی گری می دانم و اگر شاه مرا قابل بدانند، هر روز می توانم خورش های لذیذ و خوشمزه ای برایتان بپزم.

 

 ضحاک که از شنیدن این سخن شاد شد، کلید خورشخانه اش را به دست ابلیس سپرد. در آن روزگار چون پرورش مرغ و ماکیان فراوان نبود و مردم بیشتر از میوه و سبزیجات استفاده می کردند، دست های ابلیس در پشت درهای بسته خورشخانه نقشه شومی کشید تا در جهان خون ها بریزد. اما چگونه؟ آری. باید ضحاک را به خوردن گوشت و خون جانوران مبتلا می ساخت.

 

 شاه تازیان با خوردن خورش های خوش طعم و لذیذی که ابلیس جوان از گوشت جانوران می پخت خرسند بود و از روی مهری که به خورشگر جوان یافته بود، به او گفت: هر انچه از تمنا و آرزو در دل داری بگو.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

ابلیس گفت: شهریارا از انجایی که دل و جانم با مهر تو عجین شده، تمنا دارم که بگذاری بر دو کتفت بوسه ای بزنم.

 

 ضحاک نادان که از راز سخن ابلیس اگاه نبود، به وی رخصت داد و ابلیس بی درنگ بر دو کتفش بوسه ای زد و در چشم به هم زدنی در زمین ناپدید شد.

 

 در اندک زمانی از جایگاه بوسه های ابلیس، دو مار سیاه روییدند و ضحاک از دیدن ان دومار سیاه هراسان شد. پس بی درنگ هر دو را با تیغی گران از پی و بنیان برید. اما لحظه ای نگذشت که دو مار دیگر از جایگاه بوسه های اهریمنی روییدند.

 

ضحاک علاج دردش را به دست پزشکان فرزانه شهر سپرد اما آنها نیز چاره ای نداشتند. در این هنگام ابلیس خود را چون پزشکی دراورد و به ضحاک گفت: شهریارا چاره کار تو این است که هر روز از مغز سر دو جوان برای ماران دوشت خورش بسازی تا آرام بگیرند و به تو گزند و آسیبی نرسانند.

 

 ضحاک تازی، دل به اهریم سپرد و اسیر ماران سیاه شد. از سوی دیگر جمشید نیز در ایران زمین به خود غره گشته بود و فر ایزدی از طالع و تاج و تختش رخت بربسته و بزرگان سرزمین از او دوری جستند و دست به شورش زدند و برای یافتن پادشاهی دادگر راهی دیار تازیان شدند.

 

 پس ضحاک ماردوش خود را به سرعت برق و باد به ایران زمین رساند و تاج کیانی بر سر نهاد. آنگاه به همراه سپاهی از ایرانیان و تازیان به جنگ جمشید شتافت و وی را شکست داد و با غرور فراوان وارد تخت جمشید شد.

 

 صد سالی از فتح تخت جمشید گذشت و جمشید نگون بخت، دور از چشم مردمان، روزگار سختی گذراند و سرانجام روزی از روزها در نزدیکی دریای چین ، اسیر دست ضحاک ماردوش شد و ضحاک بی درنگ او را با اره به دو نیم کرد و این چنین شد که خاطرش آسوده گشت.

 

 ضحاک ماردوش مال ها بود که به یغما برد، جان ها بود که به کشتن داد و دل ها بود که به آتش کشید. اما بزرگ ترین بیدادگری او این بود که خورشگرانش هر شب دو تن از جوانان ایران زمین را می کشتند و از مغز سرشان برای ماران دو کتفش خوراک می پختند.

 

 شهر از هراس مرگ در سکوت و خفقان بود و کسی نبود که لب به اعتراض و دادخواهی بگشاید. مگر دو تن از ایرانیان دریا دل و رادمرد، به نام های ارمایل و گرمایل.

 

 هر دو با رنج و مشقت فراوان، هنر آشپزی را بدان حد آموختند که راهی خورشخانه شاه شدند و چاره ای اندیشیدند. اندیشه شان این بود که شب ها به دور از چشم گماشتگان ضحاک، یکی از جوانان ایرانی را رها کرده و او را به بیرون از شهر می فرستادند. آنگاه به جای مغز او ، مغز گوسفندی را با مغز جوان دیگر می آمیختند و به خورد ماران سلطان می دادند.

 

 بدین ترتیب هر ماستی جوان ایرانی، با تدبیر و اندیشه ارمایل و گرمایل از مرگ حتمی جان سالم به در می بردند. و آن هنگام که تعداد جوانان به دویست تن می رسید خورشگران گله ای از بز و میش به آنان می سپردند تا در دشت های دور به چوپانی بپردازند و روزگار بگذرانند.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *