چون کی کاووس دانست که افراسیاب آهنگ جنگ دارد، بی درنگ سپاهی گران سویش فرستاد. از سویی دیگر، افراسیاب هرچه سوار در توران بود گرد آورد و با لشکری گران سوی رزمگاه شتافت.
پس دو و سپاه با دلی پرکینه به هم آویختند و خون ها ریختند. چون جنگ به نیمه رسید افراسیاب دانست که تا رستم دستان در میدان است او کاری از پیش نخواهد برد.
پس اندیشید و به بانگی بلند رو به سپاهیانش گفت: ای شیرمردان من، شما را از برای چنین روزی پروراندم که به تیغ تیز سر دشمنانم را از تن جدا سازید و جهان را بر کی کاووس و سپاهیانش تنگ کنید. اگر یکی از شما دلیران بتواند رستم شیردل را به بند آورد، دخترم را به همسریش درمی آورم و پادشاهی ایران زمین را به او می سپارم.
چون سپاه توران این سخن افراسیاب را شنیدند، با نیروی تازه سوی رزمگاه شدند. رستم که از مکر و نیرنگ افراسیاب آگاه شده بود، چنان به سپاهیانش سر و سامان بخشید که در اندک زمانی ترکان درمانده را شکست دادند و سرشان را بر خاک مالیدند.
افراسیاب که در دل بیم رستم داشت، به سوی توران گریخت و بار دیگر به یاری یزدان جهان آفرین و رادمردی و دلاوری رستم، آسایش و آرامش به ایران و ایران زمین بازگشت و کی کاووس چنان به آبادانی ایران زمین پرداخت و بناهای باشکوهی ساخت که هیچ تاجداری در آن روزگار به گردش نمی رسید.